Home / Tag Archives: Poetry of Hafiz (page 20)

Tag Archives: Poetry of Hafiz

سروده ای از خواجه حافظ شیرازی : واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند

  ‫‫واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند‬ ‫چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند‬ ‫ مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس‬ ‫توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می کنند‬ ‫ گوئيا باور نمی دارند ...

Read More »

سروده ای از خواجه حافظ شیرازی : شاهدان گر دلبری زين سان کنند

  ‫شاهدان گر دلبری زين سان کنند‬ ‫زاهدان را رخنه در ايمان کنند‬ ‫ هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد‬ ‫گلرخانش ديده نرگسدان کنند‬ ‫ ای جوان سروقد گويی ببر‬ ‫پيش از آن کز قامتت چوگان کنند‬ ‫ عاشقان را ...

Read More »

سروده ای از خواجه حافظ شیرازی : سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند

  ‫سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند‬ ‫پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند‬ ‫ به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند‬ ‫ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند‬ ‫ به عمری يک نفس با ما چو بنشينند ...

Read More »

سروده ای از خواجه حافظ شیرازی : ‫در نظربازی ما بی خبران حيرانند

‫‫در نظربازی ما بی خبران حيرانند‬ ‫من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند‬ ‫ عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی‬ ‫عشق داند که در اين دايره سرگردانند‬ ‫ جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست‬ ‫ماه و خورشيد همين آينه ...

Read More »

سروده ای از خواجه حافظ شیرازی : نقدها را بود آيا که عياری گيرند

  ‫نقدها را بود آيا که عياری گيرند‬ ‫تا همه صومعه داران پی کاری گيرند‬ ‫ مصلحت ديد من آن است که ياران همه کار‬ ‫بگذارند و خم طـره ياری گيــرنـــد‬ ‫ خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقی‬ ‫گر فلکشان ...

Read More »

سروده ای از خواجه حافظ شیرازی : دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند

  ‫دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند‬ ‫گل آدم بسـرشتـنــد و به پيمانه زدند‬ ‫ ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت‬ ‫با من راه نشين باده مستانه زدند‬ ‫ آسمان بار امانت نتوانست کشيد‬ ‫قرعه کار به نام من ...

Read More »

سروده ای از خواجه حافظ شیرازی : دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

  ‫دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند‬ ‫واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند‬ ‫ بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند‬ ‫باده از جام تجّـلی صفاتم دادند‬ ‫ چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی‬ ‫آن شب قدر ...

Read More »