Home / Tag Archives: پادشاهی لهراسب

Tag Archives: پادشاهی لهراسب

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سخن دقيقی‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : سخن دقيقی‬ *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫چو گشتاسپ را داد لهراسپ تخت‬ ‫فرود آمد از تخت و بربست رخت‬ ‫به بلخ گزين شد بران نوبهار‬ ‫که يزدان پرستان بدان ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به خواب ديدن فردوسی دقيقی را‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : به خواب ديدن فردوسی دقيقی را‬ *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫چنان ديد گوينده يک شب به خواب‬ ‫که يک جام می داشتی چون گلاب‬ ‫دقيقی ز جايی پديد آمدی‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو برخاست قيصر به گشتاسپ گفت‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : برتخت نشستن گشتاسب و بازگشت به ایران زمین *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو برخاست قيصر به گشتاسپ گفت‬ ‫که پاسخ چرا ماندی در نهفت‬ ‫بدو گفت گشتاسپ من پيش ازين‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : پر انديشه بنشست لهراسپ دير‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رفتن زریر به نزد قیصر روم و اعلام امادگی برای جنگ با روم *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫پر انديشه بنشست لهراسپ دير‬ ‫بفرمود تا پيش او شد زرير‬ ‫بدو گفت ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برين نيز بگذشت چندی سپهر‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : درخواست باژ قیصر روم  از لهراسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫برين نيز بگذشت چندی سپهر‬ ‫به دل در همی داشت و ننمود چهر‬ ‫بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجوی‬ ‫که تا ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد شد بر سر کوه زرد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : شکست الیاس بدست گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو خورشيد شد بر سر کوه زرد‬ ‫نماند آن زمان روزگار نبرد‬ ‫شب آمد يکی پرده ی آبنوس‬ ‫بپوشيد بر چهره ی ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به قيصر خزر بود نزديکتر‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رفتن گشتاسب به مقابله با الیاس *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫به قيصر خزر بود نزديکتر‬ ‫وزيشان بدش روز تاريکتر‬ ‫به مرز خزر مهتر الياس بود‬ ‫که پور جهاندار مهراس بود‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی منظری پيش ايوان خويش‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : پوزش خواستن قیصر از گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يکی منظری پيش ايوان خويش‬ ‫برآورده چون تخت رخشان خويش‬ ‫به ميدان شدندی دو داماد اوی‬ ‫بياراستندی دل شاد اوی‬ ‫به ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : کشته شدن اژدها به دست گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست‬ ‫بياورد چون کارها گشت راست‬ ‫ز دريا به زين اندر آورد پای‬ ‫برفتند يارانش ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز ميرين يکی بود کهتر به سال‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : درخواست اهرنا از گشتاسب برای کشتن اژدها گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ز ميرين يکی بود کهتر به سال‬ ‫ز گردان رومی برآورده يال‬ ‫گوی بر منش نام او اهرنا‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو نزديک شد بيشه و جای گرگ‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : کشته شدن گرگ بيشه ی فاسقون‬ به دست گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو نزديک شد بيشه و جای گرگ‬ ‫بپيچيد ميرين و مرد سترگ‬ ‫به گشتاسپ بنمود به انگشت ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی رومی بود ميرين به نام‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : درخواست میرین از گشتاسب برای کشتن گرگ بيشه ی فاسقون‬ *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يکی رومی بود ميرين به نام‬ ‫سرافراز و به ارای و با گنج و کام‬ ‫فرستاد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد قيصر بر آن برنهاد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ازدواج کتایون و گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو بشنيد قيصر بر آن برنهاد‬ ‫که دخت گرامی به گشتاسپ داد‬ ‫بدو گفت با او برو همچنين‬ ‫نيابی ز من گنج ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : همی بود گشتاسپ دل مستمند‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : به خواب دیدن کتایون گشتاسب را *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫همی بود گشتاسپ دل مستمند‬ ‫خروشان و جوشان ز چرخ بلند‬ ‫نيامد ز گيتيش جز زهر بهر‬ ‫يکی روستا ديد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو گشتاسپ نزديک دريا رسيد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رسیدن گشتاسب به روم و به دنبال کار گشتن *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫چو گشتاسپ نزديک دريا رسيد‬ ‫پياده شد و باژ خواهش بديد‬ ‫يکی پيرسر بود هيشوی نام‬ ‫جوانمرد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : شب تيره شبديز لهراسپی‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رفتن گشتاسب به  سوی روم *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫شب تيره شبديز لهراسپی‬ ‫بياورد با زين گشتاسپی‬ ‫بپوشيد زربفت رومی قبای‬ ‫ز تاج اندر آويخت پر همای‬ ‫ز دينار وز ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو لهراسپ بنشست بر تخت داد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آغاز پادشاهی لهراسب *‫ ‫‬‫‫‫‫چو لهراسپ بنشست بر تخت داد‬ ‫به شاهنشهی تاج بر سر نهاد‬ ‫جهان آفرين را ستايش گرفت‬ ‫نيايش ورا در فزايش گرفت‬ ‫چنين ...

Read More »

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : وداع کیخسرو با مردم و سپردن تاج وتخت به لهراسب

  در سراسر ایران سور و شادمانی برپا شد و بر تخت نشستن آن شاه پیروزگر را جشن گرفتند.کیخسرو، جھن پسر افراسیاب را که از سوی مادر خویشاوندش بود، از بند اسارت رھا کرده پادشاھی توران را به او بخشید.جھن ...

Read More »