Home / Tag Archives: نادر نادرپور

Tag Archives: نادر نادرپور

سروده ای از نادر نادرپور : طغیان‬

  ‫طغیان ‫ * به جز پهنه هایی پر از دود و آتش به جز سیل کشتار و بیماری و خون به جز ناله هایی پر از خشم و نفرت به جز دوزخی واژگون و دگرگون به جز تندبادی که …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : رشته ی گسسته

  ‫رشته ی گسسته‬ ‫ * خدای جھان سرخوش از آفرینش‬ ‫مرا ارمغان کرد سازی یگانه‬ ‫من آن ساز را بر دو زانو نشاندم‬ ‫سرش را چو کودک فشردم به شانه‬ ‫دو سیمی که بر سینه اش بسته دیدم‬ ‫دو …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : بر آستان بھار

  ‫بر آستان بھار‬ ‫ * من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم‬ ‫که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم‬ ‫ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت‬ ‫منی که در شب بی پایان ، …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : زمین و زمان‬ ‫

  ‫زمین و زمان‬ ‫ * جوی بزرگ دهکدهی زادگاه من‬ ‫کز کوچه های خاکی و خاموش میگذشت‬ ‫آبی به روشنایی باران داشت‬ ‫وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ‬ ‫خندان و نغمه خوان‬ ‫سیری بسان باد بھاران داشت‬ …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : همزاد پنھان

  ‫همزاد پنھان‬ ‫ * مردی که راز آفرینش را‬ ‫در تیشه ی خارا شکاف خود نھان می دید‬ ‫مردی که داوود پیمبر را پس از مردن‬ ‫در مرمری بیجان حیاتی جاودان بخشید‬ ‫می گفت : ای یاران‬ ‫تندیسھا در …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : مینیاتور

  ‫مینیاتور‬ ‫ * بر پرده های رنگی بھزاد نامدار‬ ‫من ، نقش سالخورده ی خیام شاعرم‬ ‫من ، در میان بزم‬ ‫دستی به جام باده و دستی به زلف یار‬ ‫آواز را به زمزه آغاز می کنم‬ ‫تا ماه …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : دزد آتش

  ‫دزد آتش‬ ‫ * پای به زنجیر بسته زخمی پیرم‬ ‫کاین همه درد مرا امید دوا نیست‬ ‫مرهم زخمم که چون شکاف درخت است‬ ‫جز مس جوشان آفتاب خدا نیست‬ ‫نشتر خونریز خارهای پر از زهر‬ ‫می ترکاند حباب …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : شعر انگور

  ‫شعر انگور * ‬ ‫چه می گویید ؟‬ ‫کجا شھد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟‬ ‫کجا شھد است ؟ این اشک‬ ‫اشک باغبان پیر رنجور است‬ ‫که شبھا راه پیموده‬ ‫همه شب …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : تقدیر

  ‫تقدیر‬ ‫ * آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت‬ ‫آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد‬ ‫سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است‬ ‫کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد‬ ‫گفتم که زبان …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : چشم بخت

  ‫چشم بخت *‬ ‫بی تو ، ای که در دل منی هنوز‬ ‫داستان عشق من به ماجرا کشید‬ ‫بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت‬ ‫بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید‬ ‫بی تو ، این …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : شعر خدا

  ‫شعر خدا‬ ‫ * ابلیس ، ای خدای بدیھا ! تو شاعری‬ ‫من بارها به شاعریت رشک برده ام‬ ‫شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای‬ ‫غافل منم که این همه افسوس خورده ام‬ ‫عشق و قمار شعر …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : طلسم

  ‫طلسم‬ ‫ * ای شعر ! ای طلسم سیاهی که سرنوشت‬ ‫عمر مرا به رشته ی جادویی تو بست‬ ‫گفتم ترا رها کنم و زندگی کنم‬ ‫اما چه توبه ها که درین آرزو شکست‬ ‫گویی مرا برای تو زادند …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : گل یخ

  ‫گل یخ‬ ‫ * گل و بوته های آتش ، همه رنگ خون گرفته‬ ‫شب پر ستاره ی من ، عطش جنون گرفته‬ ‫بگذار تا ببرم رگ دردمند خود را‬ ‫که در او بھار مرده ست و ، خزان …

Read More »

سروده ای از نادر نادرپور : لعلھای امید‬ ‫

  ‫لعلھای امید‬ ‫ * ما ، سرخوشان روی زمینیم‬ ‫گنج آوران خاک نشینیم‬ ‫هر چند سایه ایم ، بلندیم‬ ‫خورشید زرد بازپسینیم‬ ‫گویی به آب و آیینه مانیم‬ ‫سر تا به پای ، جام و جبینیم‬ ‫آنجا اگر صفایی …

Read More »