Home / Tag Archives: مولانا

Tag Archives: مولانا

سروده ای از سید ظاهر موسوی : مولانا

  مولانا * غـــــــــــــــرق گشتم درنوای کوهسار درهیاهـــــــــــــــــوی گل نو در بهار واژه واژه شعر مــــــــــــولانای روم عطــــــــــرشعرش هست پیشم یادگار بس که شیرین وزلال است این عسل می رود هـــــر سو چوآب خوشگوار می چشم این بـــحر را چون …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت ابليسش گشاى اين عقد را‬

  ‫‫ ‫‫‫‫ ‫‫‫باز جواب گفتن ابليس معاويه را‬ * ‫ ‫‫گفت ابليسش گشاى اين عقد را‬ ‫من محكم قلب را و نقد را‬ ‫امتحان شير و کلبم کرد حق‬ ‫امتحان نقد و قلبم کرد حق‬ ‫قلب را من کى …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت امير او را که اينها راست است‬

  ‫‫ ‫‫‫‫ ‫‫‫باز تقرير کردن معاويه با ابليس مكر او را‬ * ‫ ‫‫ ‫گفت امير او را که اينها راست است‬ ‫ليك بخش تو ازينها کاست است‬ ‫صد هزاران را چو من تو ره زدى‬ ‫حفره کردى در …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت ما اول فرشته بوده ايم‬

  ‫‫ ‫‫‫‫ ‫‫‫باز جواب گفتن ابليس معاويه را‬ * ‫ ‫گفت ما اول فرشته بوده ايم‬ ‫راه طاعت را به جان پيموده ايم‬ ‫سالكان راه را محرم بديم‬ ‫ساکنان عرش را هم دم بديم‬ ‫پيشه ى اول کجا از …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت هنگام نماز آخر رسيد‬

  ‫‫ ‫‫‫‫   ‫از خر افكندن ابليس معاويه را و رو پوش و بهانه کردن و جواب گفتن معاويه او را‬ * ‫ ‫‫ ‫‫‫گفت هنگام نماز آخر رسيد‬ ‫سوى مسجد زود مى بايد دويد‬ ‫عجلوا الطاعات قبل الفوت …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت پيغمبر مر آن بيمار را‬

  ‫‫ ‫‫‫‫   ‫تتمه ى نصيحت رسول صلى الله عليه و آله بيمار را‬ * ‫‫‫‫‫ ‫‫ ‫گفت پيغمبر مر آن بيمار را‬ ‫چون عيادت کرد يار زار را‬ ‫که مگر نوعى دعايى کرده اى‬ ‫از جهالت زهربايى خورده …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : محتسب در نيم شب جايى رسيد‬

  ‫‫ ‫‫‫‫   ‫خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان‬ * ‫‫‫‫‫ ‫محتسب در نيم شب جايى رسيد‬ ‫در بن ديوار مستى خفته ديد‬ ‫گفت هى مستى چه خورده ستى بگو‬ ‫گفت از اين خوردم که هست اندر …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : ‫‫آن يكى مى گفت خواهم عاقلى‬

  ‫‫ ‫‫‫‫به حيلت در سخن آوردن سائل آن بزرگ را که خود را ديوانه ساخته بود‬ * ‫‫‫‫‫ ‫‫آن يكى مى گفت خواهم عاقلى‬ ‫مشورت آرم بدو در مشكلى‬ ‫آن يكى گفتش که اندر شهر ما‬ ‫نيست عاقل جز …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون پيمبر ديد آن بيمار را‬

  ‫‫ ‫‫‫‫دانستن پيغامبر صلى الله عليه و آله که سبب رنجورى آن شخص گستاخى بوده است در دعا‬ * ‫‫‫‫‫‫ ‫‫چون پيمبر ديد آن بيمار را‬ ‫خوش نوازش کرد يار غار را‬ ‫زنده شد او چون پيمبر را بديد‬ …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : خانه ى نو ساخت روزى نو مريد‬

  ‫‫ ‫‫‫‫حكايت‬ * ‫‫‫‫‫ ‫‫ ‫خانه ى نو ساخت روزى نو مريد‬ ‫پير آمد خانه ى او را بديد‬ ‫گفت شيخ آن نو مريد خويش را‬ ‫امتحان کرد آن نكو انديش را‬ ‫روزن از بهر چه کردى اى رفيق‬ …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : اين عيادت از براى اين صله است‬

  ‫‫رجعت به قصه مريض و عيادت پيغامبر عليه السلام‬ * ‫‫‫‫‫ ‫‫‫اين عيادت از براى اين صله است‬ ‫وين صله از صد محبت حامله است‬ ‫در عيادت شد رسول بى نديد‬ ‫آن صحابى را به حال نزع ديد‬ ‫چون …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : باغبانى چون نظر در باغ کرد‬

  ‫‫تنها کردن باغبان صوفى و فقيه و علوى را از همديگر‬ * ‫‫‫‫‫ ‫باغبانى چون نظر در باغ کرد‬ ‫ديد چون دزدان به باغ خود سه مرد‬ ‫يك فقيه و يك شريف و صوفيى‬ ‫هر يكى شوخى بدى لايوفيى‬ …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : آمد از حق سوى موسى اين عتاب‬

  ‫‫وحى کردن حق تعالى به موسى عليه السلام که چرا به عيادت من نيامدى‬ * ‫‫‫‫ ‫آمد از حق سوى موسى اين عتاب‬ ‫کاى طلوع ماه ديده تو ز جيب‬ ‫مشرقت کردم ز نور ايزدى‬ ‫من حقم رنجور گشتم …

Read More »