Home / Tag Archives: فردوسی توسی

Tag Archives: فردوسی توسی

خونخواهی رستم از تورانیان بابت خون سیاوش : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

 ھمگی سخن سالار خود را پذیرفتند. بامداد فرستاده افراسیاب نزد پیران رسید و پیام داد که سپاھی فراوان به یاری آنھا خواھد آمد.سپاھی که از گردَش در روز نبرد، دریای چین مثل بیابان میشود.سپھدار خاقان چین کاموس، نام گودرز و ...

Read More »

داستان کیخسرو‬ : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – شروع جنگ با افراسیاب و رفتن رستم به کمک سپاه ایران

   و ادامه داستان : بدو گفت خسرو که ای پھلوان دلم پر ز تیمار شد زان جوان کیخسرو به خواھش رستم طوس را که بار دیگر به پوزش خواھی آمده بود پذیرفت و او را دوباره به جنگ تورانیان ...

Read More »

داستان سیاوش از سری داستان های شاهنامه – ‫جنگ افراسياب با سياوش و کشته شدن سیاوش بفرمان افراسیاب

  ‫  ‫جنگ افراسياب با سياوش‬ ‫افراسياب چون سخنان گرسيوز را شنيد، كينه هـای گذشـته ای را كـه از‬ ايرانيان در دل داشت، به ياد آورد و از خشم به خود لرزيد. او بی درنگ‬ فرمان داد تا سپاه برای ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سپه چون به نزديک ايران کشيد

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫سپه چون به نزديک ايران کشيد‬ ‫همانگه خبر با فريدون رسيد‬ ‫بفرمود پس تا منوچهر شاه‬ ‫ز پهلو به هامون گذارد سپاه‬ ‫يکی داستان زد جهانديده کی‬ ‫که ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد برين نيز يک چندگاه‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫برآمد برين نيز يک چندگاه‬ ‫شبستان ايرج نگه کرد شاه‬ ‫يکی خوب و چهره پرستنده ديد‬ ‫کجا نام او بود ماه آفريد‬ ‫که ايرج برو مهر بسيار داشت‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو تنگ اندر آمد به نزديکشان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫چو تنگ اندر آمد به نزديکشان‬ ‫نبود آگه از رای تاريکشان‬ ‫پذيره شدندش به آيين خويش‬ ‫سپه سربسر باز بردند پيش‬ ‫چو ديدند روی برادر به مهر‬ ‫يکی ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : فرستاده ی سلم چون گشت باز‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫فرستاده ی سلم چون گشت باز‬ ‫شهنشاه بنشست و بگشاد راز‬ ‫گرامی جهانجوی را پيش خواند‬ ‫همه گفتها پيش او بازراند‬ ‫ورا گفت کان دو پسر جنگجوی‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد برين روزگار دراز‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫برآمد برين روزگار دراز‬ ‫زمانه به دل در همی داشت راز‬ ‫فريدون فرزانه شد سالخورد‬ ‫به باغ بهار اندر آورد گرد‬ ‫برين گونه گردد سراسر سخن‬ ‫شود ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫سوی خانه رفتند هر سه چوباد‬

‫سوی خانه رفتند هر سه چوباد‬ ‫شب آمد بخفتند پيروز و شاد‬ ‫چو خورشيد زد عکس برآسمان‬ ‫پراگند بر لاژورد ارغوان‬ ‫برفتند و هر سه بياراستند‬ ‫ابا خويشتن موبدان خواستند‬ ‫کشيدند با لشکری چون سپهر‬ ‫همه نامداران خورشيدچهر‬ ‫چو از ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫فرستاده ی شاه را پيش خواند‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫فرستاده ی شاه را پيش خواند‬ ‫فراوان سخن را به خوبی براند‬ ‫که من شهريار ترا کهترم‬ ‫به هرچ او بفرمود فرمانبرم‬ ‫بگويش که گرچه تو هستی ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز سالش چو يک پنجه اندر کشيد‬ , سه فرزندش آمد گرامی پديد‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫ز سالش چو يک پنجه اندر کشيد‬ ‫سه فرزندش آمد گرامی پديد‬ ‫به بخت جهاندار هر سه پسر‬ ‫سه خسرو نژاد از در تاج زر‬ ‫به بالا چو ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : فريدون چو شد بر جهان کامگار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫فريدون چو شد بر جهان کامگار‬ ‫ندانست جز خويشتن شهريار‬ ‫به رسم کيان تاج و تخت مهی‬ ‫بياراست با کاخ شاهنشهی‬ ‫به روز خجسته سر مهرماه‬ ‫به ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : جهاندار ضحاک ازان گفتگوی‬ , ‫به جوش آمد و زود بنهاد روی‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ‫جهاندار ضحاک ازان گفتگوی‬ ‫به جوش آمد و زود بنهاد روی‬ ‫چو شب گردش روز پرگار زد‬ ‫فروزنده را مهره در قار زد‬ ‫بفرمود تا برنهادند زين‬ ...

Read More »