Home / Tag Archives: صفت توحيد‬

Tag Archives: صفت توحيد‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : از على آموز اخلاص عمل‬ ‫

  ‫ ‫‫خدو انداختن خصم در روى امير المؤمنين على عليه السلام و انداختن على شمشير را از دست‬‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫‫‫از على آموز اخلاص عمل‬ ‫ شير حق را دان مطهر از دغل‬ ‫در غزا بر پهلوانى دست يافت‬ ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : آتشى افتاد در عهد عمر‬ ‫

  ‫ ‫‫آتش افتادن در شهر به ايام عمر‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫‫‫آتشى افتاد در عهد عمر‬ ‫ همچو چوب خشك مى خورد او حجر‬ ‫در فتاد اندر بنا و خانه ها‬ ‫ تا زد اندر پر مرغ و لانه ها‬ ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : زيد را اکنون نيابى کاو گريخت‬ ‫

  ‫ ‫‫رجوع به حكايت زيد‬  ‫* ‫‬‬زيد را اکنون نيابى کاو گريخت‬ ‫ جست از صف نعال و نعل ريخت‬ ‫ تو که باشى زيد هم خود را نيافت‬ ‫ همچو اختر که بر او خورشيد تافت‬ ‫ نى ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت پيغمبر که اصحابى نجوم‬

  ‫ ‫‫گفتن پيغامبر عليه السلام مر زيد را که اين سر را فاش تر از اين مگو و متابعت نگاه دار‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫‫‫گفت پيغمبر که اصحابى نجوم‬ ‫ رهروان را شمع و شيطان را رجوم‬ ‫ هر کسى ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : اين سخن پايان ندارد خيز زيد‬ ‫

  ‫ ‫‫بقيه ى قصه ى زيد در جواب رسول عليه السلام‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫‫اين سخن پايان ندارد خيز زيد‬ ‫ بر براق ناطقه بر بند قيد‬ ‫ ناطقه چون فاضح آمد عيب را‬ ‫ مى دراند پردهه اى غيب ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : بود لقمان پيش خواجه ى خويشتن‬

  ‫ ‫‫متهم کردن غلامان و خواجه تاشان مر لقمان را که آن ميوه هاى ترونده که مى آورديم او خورده است‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫بود لقمان پيش خواجه ى خويشتن‬ ‫در ميان بندگانش خوار تن‬ ‫مى فرستاد او غلامان را ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت پيغمبر صباحى زيد را‬

  ‫ ‫‫پرسيدن پيغامبر عليه السلام مر زيد را امروز چونى و چون برخاستى‬ و جواب گفتن او که اصبحت مومنا يا رسول الله  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫گفت پيغمبر صباحى زيد را‬ کيف اصبحت اى رفيق با صفا‬ ‫گفت عبدا مومنا ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : قصه ى مرى کردن روميان و چينيان در علم نقاشى و صورتگرى‬

  ‫ ‫‫قصه ى مرى کردن روميان و چينيان در علم نقاشى و صورتگرى‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫ ‫چينيان گفتند ما نقاشتر‬ ‫روميان گفتند ما را کر و فر‬ ‫گفت سلطان امتحان خواهم در اين‬ ‫ کز شماها کيست در دعوى ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : بشنو الفاظ حكيم پرده اى‬ ‫

  ‫ ‫‫در بيان آن که حال خود و مستى خود پنهان بايد داشت از جاهلان‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫بشنو الفاظ حكيم پرده اى‬ ‫ سر همانجا نه که باده خورده اى‬ ‫چون که از ميخانه مستى ضال شد‬ ‫تسخر و ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : اول آن کس کاين قياسكها نمود‬

  ‫ ‫‫اول کسى که در مقابله ى نص قياس آورد ابليس بود‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫اول آن کس کاين قياسكها نمود‬ ‫ پيش انوار خدا ابليس بود‬ ‫گفت نار از خاك بى شك بهتر است‬ ‫من ز نار و او ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : به عيادت رفتن کر بر همسايه ى رنجور خويش‬

  ‫ ‫‫به عيادت رفتن کر بر همسايه ى رنجور خويش‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫آن کرى را گفت افزون مايه اى‬ ‫که ترا رنجور شد همسايه اى‬ ‫گفت با خود کر که با گوش گران‬ ‫من چه دريابم ز گفت آن ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون گناه و فسق خلقان جهان‬

  ‫ ‫‫ باقى قصه ى هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان هم در دنيا به چاه بابل‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫ ‫چون گناه و فسق خلقان جهان‬ ‫ مى شدى بر هر دو روشن آن زمان‬ ‫دستخاييدن گرفتندى ز ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : همچو هاروت و چو ماروت شهير‬

  ‫ ‫‫ اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خويش و آميزى اهل دنيا خواستن و در فتنه افتادن‬  ‫* ‫‬‬‬‫‫همچو هاروت و چو ماروت شهير‬ ‫از بطر خوردند زهر آلود تير‬ ‫ اعتمادى بودشان بر قدس خويش‬ ‫چيست ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : بلعم باعور را خلق جهان

  ‫ ‫‫ دعا کردن بلعم باعور که موسى و قومش را از اين شهر که حصار داده اند بى مراد باز گردان‬ بلعم باعور را خلق جهان‬ ‫ * ‫‬‬‬‫سغبه شد مانند عيساى زمان‬ ‫ سجده ناوردند کس را ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت يوسف هين بياور ارمغان‬

  ‫ ‫‫ گفتن مهمان يوسف عليه السلام را که آينه آوردمت ارمغان‬ تا هر بارى که در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد کنى‬ ‬ * ‫‬‬‬ ‫‫گفت يوسف هين بياور ارمغان‬ ‫او ز شرم اين تقاضا ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : آمد از آفاق يار مهربان‬‫

  ‫ ‫‫ آمدن مهمان پيش يوسف عليه السلام و تقاضا کردن يوسف از او تحفه و ارمغان ‬ * ‫‬‬‬ ‫آمد از آفاق يار مهربان‬‫ يوسف صديق را شد ميهمان‬ کآشنا بودند وقت کودکى‬ ‫بر وساده ى آشنايى متكى‬ ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : پادشاهان را چنان عادت بود‬

  ‫ ‫‫ نشاندن پادشاهان صوفيان عارف را پيش روى خويش تا چشمشان بديشان روشن شود‬ ‬ * ‫‬‬‬ ‫پادشاهان را چنان عادت بود‬ ‫ اين شنيده باشى ار يادت بود‬ ‫دست چپشان پهلوانان ايستند‬ ‫ز آنكه دل پهلوى چپ ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گرگ را بر کند سر آن سر فراز‬

  ‫ ‫‫ ادب کردن شير گرگ را که در قسمت بى ادبى کرده بود‬ * ‫‬‬‬ ‫‫گرگ را بر کند سر آن سر فراز‬ ‫تا نماند دو سرى و امتياز‬ ‫فَانتقمْنا منهم است اى گرگ پير‬ ‫ چون نبودى ...

Read More »