Home / Tag Archives: شاعر

Tag Archives: شاعر

A Poem by Rabindranath Tagore: Unyielding

  Unyielding When I called you in your garden Mango blooms were rich in fragrance – Why did you remain so distant, Keep your doors so tightly fastened? Blossoms grew to ripe fruit-clusters – Your rejected my cuppded handfuls, Closed …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام

‫ ‬‫ مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام . قوم گفتند از شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه‌ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را

‫ ‬‫ باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را . انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی‌حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را

‫ ‬‫ مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را . قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت‌تر می‌گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را

‫ ‬‫ جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را . انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می‌گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده‌ست مس را گویی …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه

‫ ‬‫ منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه . قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : سگ زمستان جمع گردد استخوانش

‫ ‬‫ حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را . سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن که منم خانه‌ای از سنگ …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم

‫ ‬‫ حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم . این مثل بشنو که شب دزدی عنید در بن دیوار حفره می‌برید نیم‌بیداری که او رنجور بود طقطق آهسته‌اش را می‌شنود رفت …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن

‫ ‬‫ مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن . نوح اندر بادیه کشتی بساخت صد مثل‌گو از پی تسخیر بتاخت در بیابانی که چاه آب نیست می‌کند کشتی چه نادان و ابلهیست آن یکی می‌گفت ای کشتی …

Read More »