Home / Tag Archives: سعدی (page 3)

Tag Archives: سعدی

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : سروبالايی به صحرا می رود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫سروبالايی به صحرا می رود‬ ‫رفتنش بين تا چه زيبا می رود‬ ‫تا کدامين باغ از او خرمترست‬ ‫کو به رامش کردن آن جا می رود‬ ‫می رود در راه و در اجزای خاک‬ ‫مرده می گويد ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : در من اين عيب قديمست و به در می نرود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫در من اين عيب قديمست و به در می نرود‬ ‫که مرا بی می و معشوق به سر می نرود‬ ‫صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار‬ ‫کاين بلاييست که از طبع بشر می نرود‬ ‫مرغ ملوف ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : هر که را باغچه ای هست به بستان نرود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫هر که را باغچه ای هست به بستان نرود‬ ‫هر که مجموع نشستست پريشان نرود‬ ‫آن که در دامنش آويخته باشد خاری‬ ‫هرگزش گوشه خاطر به گلستان نرود‬ ‫سفر قبله درازست و مجاور با دوست‬ ‫روی در ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫هر که مجموع نباشد به تماشا نرود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫هر که مجموع نباشد به تماشا نرود‬ ‫يار با يار سفرکرده به تنها نرود‬ ‫باد آسايش گيتی نزند بر دل ريش‬ ‫صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود‬ ‫بر دل آويختگان عرصه عالم تنگست‬ ‫کان که جايی ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : گفتمش سير ببينم مگر از دل برود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫گفتمش سير ببينم مگر از دل برود‬ ‫وان چنان پای گرفتست که مشکل برود‬ ‫دلی از سنگ ببايد به سر راه وداع‬ ‫تا تحمل کند آن روز که محمل برود‬ ‫چشم حسرت به سر اشک فرو می ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : عيبی نباشد از تو که بر ما جفا رود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫عيبی نباشد از تو که بر ما جفا رود‬ ‫مجنون از آستانه ليلی کجا رود‬ ‫گر من فدای جان تو گردم دريغ نيست‬ ‫بسيار سر که در سر مهر و وفا رود‬ ‫ور من گدای کوی تو ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : من چه در پای تو ريزم که خورای تو بود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫من چه در پای تو ريزم که خورای تو بود‬ ‫سر نه چيزست که شايسته پای تو بود‬ ‫خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر‬ ‫وين نباشد مگر آن وقت که رای تو بود‬ ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : يا رب شب دوشين چه مبارک سحری بود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يا رب شب دوشين چه مبارک سحری بود‬ ‫کو را به سر کشته هجران گذری بود‬ ‫آن دوست که ما را به ارادت نظری هست‬ ‫با او مگر او را به عنايت نظری بود‬ ‫من بعد حکايت ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : ‫‫‫‫‫‫‫‫ناچار هر که صاحب روی نکو بود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫ناچار هر که صاحب روی نکو بود‬ ‫هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود‬ ‫ای گل تو نيز شوخی بلبل معاف دار‬ ‫ کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود‬ ‫نفس ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : مرا راحت از زندگی دوش بود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫مرا راحت از زندگی دوش بود‬ ‫که آن ماه رويم در آغوش بود‬ ‫چنان مست ديدار و حيران عشق‬ ‫که دنيا و دينم فراموش بود‬ ‫نگويم می لعل شيرين گوار‬ ‫که زهر از کف دست او نوش ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : از دست دوست هر چه ستانی شکر بود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫از دست دوست هر چه ستانی شکر بود‬ ‫وز دست غير دوست تبرزد تبر بود‬ ‫دشمن گر آستين گل افشاندت به روی‬ ‫از تير چرخ و سنگ فلاخن بتر بود‬ ‫گر خاک پای دوست خداوند شوق را‬ ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود‬ ‫با رفيقی دو که دايم نتوان تنها بود‬ ‫خاک شيراز چو ديبای منقش ديدم‬ ‫وان همه صورت شاهد که بر آن ديبا بود‬ ‫پارس در سايه اقبال اتابک ايمن‬ ‫ليکن از ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود‬ ‫گمان مبر که برآيد ز خام هرگز دود‬ ‫چو هر چه می رسد از دست اوست فرقی نيست‬ ‫ميان شربت نوشين و تيغ زهرآلود‬ ‫نسيم باد صبا بوی يار ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : اخترانی که به شب در نظر ما آيند‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫اخترانی که به شب در نظر ما آيند‬ ‫پيش خورشيد محالست که پيدا آيند‬ ‫همچنين پيش وجودت همه خوبان عدمند‬ ‫گر چه در چشم خلايق همه زيبا آيند‬ ‫مردم از قاتل عمدا بگريزند به جان‬ ‫پاکبازان بر ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : به بوی آن که شبی در حرم بياسايند‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫به بوی آن که شبی در حرم بياسايند‬ ‫هزار باديه سهلست اگر بپيمايند‬ ‫طريق عشق جفا بردنست و جانبازی‬ ‫دگر چه چاره که با زورمند برنايند‬ ‫اگر به بام برآيد ستاره پيشانی‬ ‫چو ماه عيد به انگشت ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : نشايد که خوبان به صحرا روند‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫نشايد که خوبان به صحرا روند‬ ‫همه کس شناسند و هر جا روند‬ ‫حلالست رفتن به صحرا وليک‬ ‫نه انصاف باشد که بی ما روند‬ ‫نبايد دل از دست مردم ربود‬ ‫چو خواهند جايی که تنها روند‬ ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند‬ ‫که جور قاعده باشد که بر غلام کنند‬ ‫هزار زخم پياپی گر اتفاق افتد‬ ‫ز دست دوست نشايد که انتقام کنند‬ ‫به تيغ اگر بزنی بی دريغ و برگردی‬ ‫چو روی ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : خوبرويان جفاپيشه وفا نيز کنند‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫خوبرويان جفاپيشه وفا نيز کنند‬ ‫به کسان درد فرستند و دوا نيز کنند‬ ‫پادشاهان ملاحت چو به نخجير روند‬ ‫ صيد را پای ببندند و رها نيز کنند‬ ‫نظری کن به من خسته که ارباب کرم‬ ‫به ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : اين جا شکری هست که چندين مگسانند‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫اين جا شکری هست که چندين مگسانند‬ ‫يا بوالعجبی کاين همه صاحب هوسانند‬ ‫بس در طلبت سعی نموديم و نگفتی‬ ‫کاين هيچ کسان در طلب ما چه کسانند‬ ‫ای قافله سالار چنين گرم چه رانی‬ ‫آهسته که ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : شوخی مکن ای يار که صاحب نظرانند‬

  ‫‫ ‫‫‫‫‫‫ ‫‫شوخی مکن ای يار که صاحب نظرانند‬ ‫بيگانه و خويش از پس و پيشت نگرانند‬ ‫کس نيست که پنهان نظری با تو ندارد‬ ‫من نيز بر آنم که همه خلق بر آنند‬ ‫اهل نظرانند که چشمی به ...

Read More »