Home / Tag Archives: سعدی (page 10)

Tag Archives: سعدی

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : کس ندانم که در اين شهر گرفتار تو نيست‬

  ‫‫‫کس ندانم که در اين شهر گرفتار تو نيست‬ ‫هيچ بازار چنين گرم که بازار تو نيست‬ ‫ سرو زيبا و به زيبايی بالای تو نه‬ ‫ شهد شيرين و به شيرينی گفتار تو نيست‬ ‫ خود که باشد ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : در من اين هست که صبرم ز نکورويان نيست‬

  ‫‫ ‫ ‫در من اين هست که صبرم ز نکورويان نيست‬ ‫زرق نفروشم و زهدی ننمايم کان نيست‬ ‫ای که منظور ببينی و تأمل نکنی‬ ‫ گر تو را قوت اين هست مرا امکان نيست‬ ‫ترک خوبان خطا عين ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : با فراقت چند سازم برگ تنهاييم نيست‬

  ‫‫ ‫ ‫ ‫ ‫با فراقت چند سازم برگ تنهاييم نيست‬ ‫ دستگاه صبر و پاياب شکيباييم نيست‬ ‫ترسم از تنهايی احوالم به رسوايی کشد‬ ‫ترس تنهاييست ور نه بيم رسواييم نيست‬ ‫مرد گستاخی نيم تا جان در آغوشت ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : هرچه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نيست

  ‫‫ ‫ ‫هرچه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نيست پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نيست‬ ‫در که خواهم بستن آن دل کز وصالت برکنم‬ ‫ چون تو در عالم نباشد ور نه عالم تنگ نيست‬ ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : درديست درد عشق که هيچش طبيب نيست‬

  ‫‫ ‫ ‫‫درديست درد عشق که هيچش طبيب نيست‬ ‫گر دردمند عشق بنالد غريب نيست‬ ‫دانند عاقلان که مجانين عشق را‬ ‫ پروای قول ناصح و پند اديب نيست‬ ‫هر کو شراب عشق نخورديست و درد درد‬ ‫آنست کز ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست

  ‫‫ ‫ ‫ ‫‫ ‫صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست‬ ‫دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظيم‬ ‫ ور نسازد می ببايد ساختن با خوی دوست‬ ‫گر ...

Read More »

سروده ای از شیخ اجل سعدی شیرازی : شادی به روزگار گدايان کوی دوست‬

  ‫‫ ‫ ‫ ‫شادی به روزگار گدايان کوی دوست‬ ‫بر خاک ره نشسته به اميد روی دوست‬ ‫گفتم به گوشه ای بنشينم ولی دلم‬ ‫ ننشيند از کشيدن خاطر به سوی دوست‬ ‫صبرم ز روی دوست ميسر نمی شود‬ ...

Read More »