Home / Tag Archives: زبان آذری (page 2)

Tag Archives: زبان آذری

سروده ای از صائب تبریزی : پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش

  پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش مردان به دیگری نگذارند کار خویش چون شیشهٔ شکسته و تاک بریده‌ام عاجز به دست گریهٔ بی‌اختیار خویش از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمن یک کاسه کرده‌ایم خزان و ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : این غافلان که جود فراموش کرده‌اند

  این غافلان که جود فراموش کرده‌اند آرایش وجود فراموش کرده‌اند آه این چه غفلت است که پیران عهد ما با قد خم سجود فراموش کرده‌اند آن نور غیب را که جهان روشن است ازو از غایت شهود فراموش کرده‌اند ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : هر ساغری به آن لب خندان نمی‌رسد

  هر ساغری به آن لب خندان نمی‌رسد هر تشنه‌لب به چشمهٔ حیوان نمی‌رسد کار مرا به مرگ نخواهد گذاشت عشق این کشتی شکسته به طوفان نمی‌رسد وقت خوشی چو روی دهد مغتنم شمار دایم نسیم مصر به کنعان نمی‌رسد ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : نه گل، نه لاله درین خارزار می‌ماند

  نه گل، نه لاله درین خارزار می‌ماند دویدنی به نسیم بهار می‌ماند مل خنده بود گریهٔ پشیمانی گلاب تلخ ز گل یادگار می‌ماند مگر شهید به این تیغ کوه شد فرهاد؟ که لاله‌اش به چراغ مزار می‌ماند مه تمام، ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع دیدنم نادیدنی، مدنگاهم آه بود در شبستان جهان تا چشم بگشودم چو شمع سوختم تا گرم شد هنگامهٔ دلها ز من بر جهان بخشودم و ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : آبها آیینهٔ سرو خرامان تواند

  آبها آیینهٔ سرو خرامان تواند بادها مشاطهٔ زلف پریشان تواند رعدها آوازهٔ احسان عالمگیر تو ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند سروها از طوق قمری سر بسر گردیده چشم دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند شب‌نشینان عاشق افسانه‌های زلف ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : مکتوب من به خدمت جانان که می‌برد

مکتوب من به خدمت جانان که می‌برد؟ برگ خزان رسیده به بستان که می‌برد؟ دیوانه‌ای به تازگی از بند جسته است این مژده را به حلقهٔ طفلان که می‌برد؟ اشک من و توقع گلگونهٔ اثر؟ طفل یتیم را به گلستان ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس

  شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس می‌شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس عاشقان دورگرد آیینه‌دار حیرتند شبنم افتاده را از عالم ...

Read More »