Home / Tag Archives: دیوان اشعار (page 3)

Tag Archives: دیوان اشعار

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل

‫   ‬‫بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل . ‫ شه شبانگه باز آمد شادمان کامشبان حملست و دورند از زنان خازنش عمران هم اندر خدمتش هم به شهر آمد قرین ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : همچنان کاینجا مغول حیله‌دان

‫   ‬‫حکایت . ‫ همچنان کاینجا مغول حیله‌دان گفت می‌جویم کسی از مصریان مصریان را جمع آرید این طرف تا در آید آنک می‌باید بکف هر که می‌آمد بگفتا نیست این هین در آ خواجه در آن گوشه نشین ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : به میدان خواندن بنی اسرائیل برای حیلهٔ ولادت موسی علیه السلام

‫   ‬‫به میدان خواندن بنی اسرائیل برای حیلهٔ ولادت موسی علیه السلام . ‫ ای اسیران سوی میدانگه روید کز شهانشه دیدن و جودست امید چون شنیدند مژده اسرائیلیان تشنگان بودند و بس مشتاق آن حیله را خوردند و ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن

‫   ‬‫قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن . ‫ ‫‬ جهد فرعونی چو بی توفیق بود هرچه او می‌دوخت آن تفتیق بود از منجم بود در حکمش هزار وز معبر نیز و ساحر ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی

‫   ‬‫قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی . ‫ ‫‬ پیش ازین زان گفته بودیم اندکی خود چه گوییم از هزارانش یکی خواستم گفتن در آن تحقیقها تا کنون وا ماند از تعویقها حملهٔ ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی می‌کرد

‫   ‬‫تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی می‌کرد . ‫ ‫‬ همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش او هم از نسل شغال ماده زاد در خم مالی و جاهی ...

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود

‫   ‬‫دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود . ‫ ‫‬ و آن شغال رنگ‌ رنگ آمد نهفت بر بناگوش ملامت‌گر بکفت بنگر آخر در من و در رنگ من یک صنم چون من ندارد ...

Read More »