Home / Tag Archives: دیوان اشعار

Tag Archives: دیوان اشعار

سروده ای از ‫لينا روزبه حيدری‬ : منفی

‫ ‫منفی‬‬‬‬ .‬ ‫‬‫ ‬‬‬ ‫در انتهای خلوت و تنهايی ثقيل زندگی‬ ‫کاشک دستی ميبود که طرح زدايش دردها را‬ ‫در سوسوی مرده يک چراغ نفتی‬ ‫زنده ميساخت‬ ‫ ‬ ‫در انتهای سرک های اين غمکده‬ ‫کاشک قامتی فرشته وار …

Read More »

سروده ای از ‫لينا روزبه حيدری‬ : ياس بنفش‬

‫ ‫ياس بنفش‬‬‬‬ .‬ ‫‬‫ ‬‬ ‫زبانم را کسی هرگز‬ ‫نمی فهمد، نميداند‬ ‫ميان تلخ عصری‬ ‫مانده ام مبهوت و سرگردان‬ ‫و با يک موج قو مانند افکاری‬ ‫که راه رفتن و پرواز را‬ ‫در هجره انديشه هايم‬ ‫باز گم …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام

‫ ‬‫ مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام . قوم گفتند از شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه‌ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را

‫ ‬‫ باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را . انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی‌حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را

‫ ‬‫ مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را . قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت‌تر می‌گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را

‫ ‬‫ جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را . انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می‌گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده‌ست مس را گویی …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه

‫ ‬‫ منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه . قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش …

Read More »

سروده ای از ‫لينا روزبه حيدری‬ : ميدانيم‬

‫ ‫ميدانيم‬‬‬ .‬ ‫‬‫ ‬ ‫ ‫در خانه کسی بود، نبود، ما آنيم‬ ‫از جان بگذشتيم، مگو ارزانيم‬ ‫اين غلغله از روئيش او در تن ما‬ ‫اقرار سرانگشت همان جانانيم‬ ‫آتش چو فتد در بر ما بيم مدار‬ ‫در نيمه …

Read More »

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : سگ زمستان جمع گردد استخوانش

‫ ‬‫ حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را . سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن که منم خانه‌ای از سنگ …

Read More »

سروده ای از رازق فانی : فرشته

  فرشته همیشه مثل فرشته میمانی بی نظیر و قشنگ و رویایی ساده و مهربان و بی همتا چشمه شعری و غزل زایی آسمان مهو دیدنت گشته قلب من در تپیدنت گشته عکس تو روی ماه می افتد توی قلب …

Read More »