Home / Tag Archives: داستان کیخسرو

Tag Archives: داستان کیخسرو

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو ببريد رستم سر ديو پست‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رفتن رستم دستان به پیش کیخسرو پس از بریدن سر اکوان دیو   *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو ببريد رستم سر ديو پست‬ ‫بران باره ی پيل پيکر نشست‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو باد از شگفتی هم اندر شتاب‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : کشته شدن اکوان ديو‬ بدست رستم دستان   *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو باد از شگفتی هم اندر شتاب‬ ‫بديدار اسپ آمد افراسياب‬ ‫بجايی که هر سال چوپان گله‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان اکوان ديو‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : داستان اکوان ديو‬   *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫تو بر کردگار روان و خرد‬ ‫ستايش گزين تا چه اندر خورد‬ ‫ببين ای خردمند روشن روان‬ ‫که چون بايد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين گفت پيران بافراسياب‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : شکست افراسیاب و فرار او از میدان نبرد   *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چنين گفت پيران بافراسياب‬ ‫که شد روی گيتی چو دريای آب‬ ‫نگفتم که با رستم شوم ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بکشتی گرفتن نهادند روی‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : شکست پولادوند از رستم دستان و فرار او   *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بکشتی گرفتن نهادند روی‬ ‫دو گرد سرافراز و دو جنگجوی‬ ‫بپيمان که از هر دو روی ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بنمود خورشيد تابان درفش‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رویارویی پولادوند با رستم دستان   *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫چو بنمود خورشيد تابان درفش‬ ‫معصفر شد آن پرنيان بنفش‬ ‫تبيره برآمد ز درگاه شاه‬ ‫بابر اندر آمد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بيامد بنزديک افراسياب‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : به یاری طلبیدن پولادوند برای مقابله با رستم دستان توط افراسیاب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ بيامد بنزديک افراسياب‬ ‫شب تيره هنگام آرام و خواب‬ ‫چنين گفت کز ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بايرانيان گفت با کردگار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : پیشروی رستم و یاران دلیر ایران زمین درشهرهای توران *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‬بايرانيان گفت با کردگار‬ ‫بيامد نهانی هم از آشکار‬ ‫بپيروزی اندر نيايش کنيد‬ ‫جهان ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو جعد دو زلف شب آمد پديد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رسیدن خبر شکست خاقان چین و دیگر یاران تورانیان به افراسیاب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‬چو جعد دو زلف شب آمد پديد‬ ‫نشستند با آرامش و رود ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ازان پس بگرز گران دست برد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : فرستادن غنایم جنگی به همراه فریبرز برای کیخسرو *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫ازان پس بگرز گران دست برد‬ ‫بزرگش همان و همان بود خرد‬ ‫چنان شد در ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی خويش کاموس بد ساوه نام‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : اسیر کردن خاقان چین با کمند توسط رستم دستان *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‬ يکی خويش کاموس بد ساوه نام‬ ‫سرافراز و هر جای گسترده کام‬ ‫بيامد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو خورشيد بنمود رخشان کلاه‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آغاز جنگ دو سپاه و فرار شنگل شاه هند از جنگ تن به تن با رستم دستان *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‬چو خورشيد بنمود رخشان کلاه‬ ‫چو ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : وزين روی رستم يلان را بخواند‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آگاه کردن رستم دستان توسط گودرز ازحیله پیشین پیران برای گرفتن وقت و کمک گرفتن از افراسیاب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫وزين روی رستم يلان را بخواند‬ ‫سخنهای ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : و زانجا بيامد بلشکر چو باد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : گرفتن وقت از رستم دستان توسط پیران برای چاره جویی *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫و زانجا بيامد بلشکر چو باد‬ ‫کسی را که بودند ويسه نژاد‬ ‫يکی انجمن ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : همی رفت پيران پر از درد و بيم‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آمدن هومان به دیدار رستم دستان *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ همی رفت پيران پر از درد و بيم‬ ‫شد از کار رستم دلش به دو نيم‬ ‫بيامد بنزديک ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بشد تيز هومان هم اندر زمان‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رسانیدن پیام رستم دستان توسط هومان به پیران *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بشد تيز هومان هم اندر زمان‬ ‫شده گونه از روی و آمد دمان‬ ‫بپيران چنين گفت کای ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بهومان چنين گفت خاقان چين‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رفتن هومان با لباس بدل و پرسیدن نام رستم از او *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بهومان چنين گفت خاقان چين‬ ‫که تنگست بر ما زمان و زمين‬ ‫مران نامور ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کنون ای خردمند روشن روان‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : داستان خاقان چين‬ *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫کنون ای خردمند روشن روان‬ ‫بجز نام يزدان مگردان زبان‬ ‫که اويست بر نيک و بد رهنمای‬ ‫وزويست گردون گردان بجای‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : تهمتن ز الوای شد دردمند‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : اسارت کاموس به دست رستم دستان و کشته شدن او *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫تهمتن ز الوای شد دردمند‬ ‫ز فتراک بگشاد پيچان کمند‬ ‫چو آهنگ جنگ سران داشتی‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آغاز جنگ ایرانیان با خاقان چین و تورانیان *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس‬ ‫زمين آهنين شد سپهر آبنوس‬ ‫جهان لرز لرزان شد ...

Read More »