Home / Tag Archives: اشعار گیلکی (page 3)

Tag Archives: اشعار گیلکی

سروده ای از شیون فومنی – قحط شادابیست : آه … اگر رگبار گیسوی تو دریا دم نبود

  قحط شادابیست آه … اگر رگبار گیسوی تو دریا دم نبود یک کف از خاکِ کویرِ خاطرم، خرّم نبود چشم گلدانها به دیدار تو روشن مانده است بی تکلّف، خنده هایت از شکفتن، کم نبود ای بهار غنچه ساز ...

Read More »

سروده ای از شیون فومنی : چگور

  چگور به زخمه ای که به زخمت زدم چگور شدی زبان زمزمه ی زندگان گور شدی فشردمت به خیال شبانه در آغوش چکیدی از غزلم چکه چکه نور شدی گرفت یاسِ تنت رعشه های دستم را برای سر زدن ...

Read More »

سروده ای از شیون فومنی : بخوان که

  بخوان که حروف سربی خون را بخوان به صفحه ی بالم که مرغ نامه رسان کبوتران شمالم بخوان که خسته ترینم بشاخه ی که نشینم که داغ تازه نبینم که دلشکسته ننالم شبی بد است و بدآئین که سایه ...

Read More »

سروده ای از شیون فومنی : شیار

  شیار چیزی درونم را وانمی گذارد گندمم گویی گرسنه ی خاک های خیال فروافتاده از منقاری سرخ در شیار این شور … به گاهی که خاموش می اندیشم به انسان غریبه نیستم با هیچ کجای این جهان شیون فومنی

Read More »

سروده ای از شیون فومنی : آبادی

  آبادی برگرد با تنهایی ات کجا می گریزی؟ برگرد. گیسوانت را در بادهایم رها کن در من فرشتگانی ست با چشمانی ابریشمین پروانه هایم را کودکی باش با خال های سرخی بر سیب برگرد با تنهایی ات کجا می ...

Read More »

سروده ای از شیون فومنی : آری

  آری با فرزند برومندم حامد برگِ یله بر شاخه واری که منم پُر باد مباش آنگونه که خیزران برگی درتاراب دشت از تو پایکوب نشاطی نیست برمی آیی چون سواری می نشینی چون غباری می گذری چون باد … ...

Read More »