Home / Tag Archives: اشعار آذری

Tag Archives: اشعار آذری

سروده ای از صائب تبریزی : شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم

  شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج دامان نیستم شبنم خود را به همت می‌برم بر آسمان در کمین جذبهٔ خورشید تابان نیستم دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست چون سکندر درتلاش آب حیوان ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : از سر کوی تو گر عزم سفر می‌داشتم

  از سر کوی تو گر عزم سفر می‌داشتم می‌زدم بر بخت خود پایی که برمی‌داشتم داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگان می‌زدم بر سینه هر سنگی که برمی‌داشتم زندگی را بیخودی بر من گوارا کرده است می‌شدم دیوانه گر ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : از هر صدا نبازم، چون کوهٔ لنگر خویش

  از هر صدا نبازم، چون کوهٔ لنگر خویش بحر گران وقارم، در پاس گوهر خویش شمع حریم عشقم، پروای کشتنم نیست بسیار دیده‌ام من، در زیر پا سر خویش از خشکسال ساحل، اندیشه‌ای ندارم پیوسته در محیطم، از آب ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام

  روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام دست رغبت کس نمی‌سازد به سوی من دراز چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده‌ام اختیارم نیست چون گرداب در سرگشتگی نبض موجم، در تپیدن بیقرار ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : سینه‌ای چاک نکردیم درین فصل بهار

  سینه‌ای چاک نکردیم درین فصل بهار صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار گریه‌ای از سرمستی به تهیدستی خویش چون رگ تاک نکردیم درین فصل بهار ابر چون پنبهٔ افشرده شد از گریه و ما مژه‌ای پاک نکردیم درین فصل ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : دل را نگاه گرم تو دیوانه می‌کند

  دل را نگاه گرم تو دیوانه می‌کند آیینه را رخ تو پریخانه می‌کند دل می‌خورد غم من و من می‌خورم غمش دیوانه غمگساری دیوانه می‌کند آزادگان به مشورت دل کنند کار این عقده کار سبحهٔ صددانه می‌کند ای زلف ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیده‌ایم

  ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیده‌ایم دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده‌ایم مشکل به تازیانهٔ محشر روان شود پایی که ما به دامن عزلت کشیده‌ایم گردیده است سیلی صرصر به شمع ما دامان هر که را به ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : دل از مشاهدهٔ لاله‌زار نگشاید

  دل از مشاهدهٔ لاله‌زار نگشاید ز دستهای حنابسته کار نگشاید ز اختیار جهان، عقده‌ای است در دل من که جز به گریهٔ بی‌اختیار نگشاید خوش آن صدف که گر از تشنگی کباب شود دهان خویش به ابر بهار نگشاید ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند

  کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند؟ روبه هر جانب که آرم، سنگبارانم کنند هست بیماری مرا صحت چو چشم دلبران می‌شوم معمورتر چندان که ویرانم کنند تازه چون ابرست از تردستیم روی زمین می‌شود عالم پریشان، گر پریشانم ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : خواری از اغیار بهر یار می‌باید کشید

  خواری از اغیار بهر یار می‌باید کشید ناز خورشید از در و دیوار می‌باید کشید عالم آب از نسیمی می‌خورد بر یکدگر در سر مستی نفس هشیار می‌باید کشید شیشهٔ ناموس را بر طاق می‌باید گذاشت بعد ازان پیمانهٔ ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم

  دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم به خاطر آنچه می‌گردید، شد یکجا فراموشم نمی‌گردد ز خاطر محو، چون مصرع بلند افتد شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم چه فارغبال می‌گشتم درین عالم، اگر می‌شد ...

Read More »

سروده ای از صائب تبریزی : عمری است حلقهٔ در میخانه‌ایم ما

  عمری است حلقهٔ در میخانه‌ایم ما در حلقهٔ تصرف پیمانه‌ایم ما از نورسیدگان خرابات نیستیم چون خشت، پا شکستهٔ میخانه‌ایم ما مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمی از تشنگان گریهٔ مستانه‌ایم ما در مشورت اگر چه گشاد ...

Read More »