Home / Tag Archives: آغز کتاب

Tag Archives: آغز کتاب

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی مرد بود اندر آن روزگار‬ , ‫ز دشت سواران نيزه گذار‬ , داستان مرداس و فرزندش بنام ضحاک

چنین گفت فردوسی پاکزاد : داستان مرداس و فرزندش بنام ضحاک   ‫يکی مرد بود اندر آن روزگار‬ ‫ز دشت سواران نيزه گذار‬ ‫گرانمايه هم شاه و هم نيک مرد‬ ‫ز ترس جهاندار با باد سرد‬ ‫که مرداس نام گرانمايه ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ادامه داستان , جمشید فرزند طهمورث : گرانمايه جمشيد فرزند او ,‬ ‫کمر بست يکدل پر از پند او‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ادامه داستان طهمورث : جمشید  فرزند طهمورث ‫گرانمايه جمشيد فرزند او‬ ‫کمر بست يکدل پر از پند او‬ ‫برآمد برآن تخت فرخ پدر‬ ‫به رسم کيان بر سرش تاج زر‬ ‫کمر بست با فر شاهنشهی‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد , داستان طهمورث : پسر بد مراو را يکی هوشمند‬ , ‫گرانمايه طهمورث ديوبند

  چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫طهمورث‬ ‫پسر بد مراو را يکی هوشمند‬ ‫گرانمايه طهمورث ديوبند‬ ‫بيامد به تخت پدر بر نشست‬ ‫به شاهی کمر برميان بر ببست‬ ‫همه موبدان را ز لشکر بخواند‬ ‫به خوبی چه مايه سخنها براند‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشناخت آهنگری پيشه کرد‬ , ‫از آهنگری اره و تيشه کرد‬

‫ چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشناخت آهنگری پيشه کرد‬ ‫از آهنگری اره و تيشه کرد‬ ‫چو اين کرده شد چاره ی آب ساخت‬ ‫ز دريای ها رودها را بتاخت‬ ‫به جوی و به رود آبها راه کرد‬ ‫به ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی روز شاه جهان سوی کوه ,‬ ‫گذر کرد با چند کس همگروه‬

داستان کشف آتش بدست هوشنگ ‫يکی روز شاه جهان سوی کوه‬ ‫گذر کرد با چند کس همگروه‬ ‫پديد آمد از دور چيزی دراز‬ ‫سيه رنگ و تيره تن و تيزتاز‬ ‫دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون‬ ‫ز دود ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : جهاندار هوشنگ با رای و داد‬ , ‫به جای نيا تاج بر سر نهاد‬

‫   جهاندار هوشنگ با رای و داد‬ ‫به جای نيا تاج بر سر نهاد‬ ‫بگشت از برش چرخ سالی چهل‬ ‫پر از هوش مغز و پر از رای دل‬ ‫چو بنشست بر جايگاه مهی‬ ‫چنين گفت بر تخت شاهنشهی‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : خجسته سيامک يکی پور داشت‬ , ‫که نزد نيا جاه دستور داشت‬

‫   خجسته سيامک يکی پور داشت‬ ‫که نزد نيا جاه دستور داشت‬ ‫گرانمايه را نام هوشنگ بود‬ ‫تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود‬ ‫به نزد نيا يادگار پدر‬ ‫نيا پروريده مراو را به بر‬ ‫نيايش به جای پسر ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سخن گوی دهقان چه گويد نخست‬ , ‫که نامی بزرگی به گيتی که جست‬

‫ادامه داستان‬ ‫ سخن گوی دهقان چه گويد نخست‬ ‫که نامی بزرگی به گيتی که جست‬ ‫که بود آنکه ديهيم بر سر نهاد‬ ‫ندارد کس آن روزگاران به ياد‬ ‫مگر کز پدر ياد دارد پسر‬ ‫بگويد ترا يک به يک ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : جهان آفرين تا جهان آفريد‬ , ‫چنو مرزبانی نيامد پديد‬

‫ستايش سلطان محمود‬ ‫ جهان آفرين تا جهان آفريد‬ ‫چنو مرزبانی نيامد پديد‬ ‫چو خورشيد بر چرخ بنمود تاج‬ ‫زمين شد به کردار تابنده عاج‬ ‫چه گويم که خورشيد تابان که بود‬ ‫کزو در جهان روشنايی فزود‬ ‫ابوالقاسم آن شاه ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدين نامه چون دست کردم دراز ,‬ ‫يکی مهتری بود گردنفراز

 ‫در داستان ابومنصور‬ ‫بدين نامه چون دست کردم دراز‬ ‫يکی مهتری بود گردنفراز‬ ‫جوان بود و از گوهر پهلوان‬ ‫خردمند و بيدار و روشن روان‬ ‫خداوند رای و خداوند شرم‬ ‫سخن گفتن خوب و آوای نرم‬ ‫مرا گفت کز من ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : دل روشن من چو برگشت ازوی‬ , ‫سوی تخت شاه جهان کرد روی

‫بنياد نهادن کتاب‬ ‫ دل روشن من چو برگشت ازوی‬ ‫سوی تخت شاه جهان کرد روی‬ ‫که اين نامه را دست پيش آورم‬ ‫ز دفتر به گفتار خويش آورم‬ ‫بپرسيدم از هر کسی بيشمار‬ ‫بترسيدم از گردش روزگار‬ ‫مگر خود ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از دفتر اين داستانها بسی‬ , ‫همی خواند خواننده بر هر کسی‬

‫داستان دقيقی شاعر‬ ‫   چو از دفتر اين داستانها بسی‬ ‫همی خواند خواننده بر هر کسی‬ ‫جهان دل نهاده بدين داستان‬ ‫همان بخردان نيز و هم راستان‬ ‫جوانی بيامد گشاده زبان‬ ‫سخن گفتن خوب و طبع روان‬ ‫به شعر ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سخن هر چه گويم همه گفته اند ,‬ ‫بر باغ دانش همه رفته اند‬

‫گفتار اندر فراهم آوردن کتاب‬ ‫سخن هر چه گويم همه گفته اند‬ ‫بر باغ دانش همه رفته اند‬ ‫اگر بر درخت برومند جای‬ ‫نيابم که از بر شدن نيست رای‬ ‫کسی کو شود زير نخل بلند‬ ‫همان سايه زو بازدارد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ترا دانش و دين رهاند درست ,‬ ‫در رستگاری ببايدت جست‬

‫گفتار اندر ستايش پيغمبر‬ ‫   ترا دانش و دين رهاند درست‬ ‫در رستگاری ببايدت جست‬ ‫وگر دل نخواهی که باشد نژند‬ ‫نخواهی که دايم بوی مستمند‬ ‫به گفتار پيغمبرت راه جوی‬ ‫دل از تيرگيها بدين آب شوی‬ ‫چه گفت ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چراغست مر تيره شب را بسيچ‬ , ‫به بد تا توانی تو هرگز مپيچ‬

 ‫در آفرينش ماه‬ ‫   ‫چراغست مر تيره شب را بسيچ‬ ‫به بد تا توانی تو هرگز مپيچ‬ ‫چو سی روز گردش بپيمايدا‬ ‫شود تيره گيتی بدو روشنا‬ ‫پديد آيد آنگاه باريک و زرد‬ ‫چو پشت کسی کو غم عشق ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫از ياقوت سرخست چرخ کبود‬ , ‫نه از آب و گرد و نه از باد و دود‬

گفتار اندر آفرينش آفتاب‬  ‫از ياقوت سرخست چرخ کبود‬ ‫نه از آب و گرد و نه از باد و دود‬ ‫به چندين فروغ و به چندين چراغ‬ ‫بياراسته چون به نوروز باغ‬ ‫روان اندرو گوهر دلفروز‬ ‫کزو روشنايی گرفتست روز‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد اندر آفرینش مردم : چو زين بگذری مردم آمد پديد ,‬ ‫شد اين بندها را سراسر کليد‬

  ‫گفتار اندر آفرينش مردم‬ ‫ چو زين بگذری مردم آمد پديد‬ ‫شد اين بندها را سراسر کليد‬ ‫سرش راست بر شد چو سرو بلند‬ ‫به گفتار خوب و خرد کاربند‬ ‫پذيرندهی هوش و رای و خرد‬ ‫مر او را ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : از آغاز بايد که دانی درست ,‬ ‫سر مايه ی گوهران از نخست

‫‪گفتار اندر آفرينش عالم‬ ‫ از آغاز بايد که دانی درست‬ ‫سر مايه ی گوهران از نخست‬ ‫که يزدان ز ناچيز چيز آفريد‬ ‫بدان تا توانايی آرد پديد‬ ‫سرمايه ی گوهران اين چهار‬ ‫برآورده بی رنج و بی روزگار‬ ‫يکی ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کنون ای خردمند وصف خرد ,‬ ‫بدين جايگه گفتن اندرخورد

‫‪ستايش خرد‬ ‫ کنون ای خردمند وصف خرد‬ ‫بدين جايگه گفتن اندرخورد‬ ‫کنون تا چه داری بيار از خرد‬ ‫که گوش نيوشنده زو برخورد‬ ‫خرد بهتر از هر چه ايزد بداد‬ ‫ستايش خرد را به از راه داد‬ ‫خرد رهنمای ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به نام خداوند جان و خرد ,‬ ‫کزين برتر انديشه برنگذرد‬

‫‪فردوسی شاهکار ادبیات ایران یعنی شاهنامه را چنین آغاز میکند آغاز کتاب‬ ‫به نام خداوند جان و خرد‬ ‫کزين برتر انديشه برنگذرد‬ ‫خداوند نام و خداوند جای‬ ‫خداوند روزی ده رهنمای‬ ‫خداوند کيوان و گردان سپهر‬ ‫فروزنده ماه و ناهيد ...

Read More »