Home / Literature / پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

سروده ای از پروین اعتصامی : روح آزرده

‫ ‫روح آزرده . ‫ ‫بشکوه گفت جوانی فقير با پيری‬ ‫بروزگار، مرا روی شادمانی نيست ‬ ‫بلای فقر، تنم خسته کرد و روح بکشت‬ ‫بمرگ قانعم، آن نيز رايگانی نيست‬ ‫کسی بمثل من اندر نبردگاه جهان ‫سياه روز بلاهای …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : روباه نفس‬

‫ ‫روباه نفس‬ . ‫ ‫ ‫ز قلعه، ماکيانی شد به ديوار‬ ‫بناگه روبهی کردش گرفتار‬ ‫ ز چشمش برد، وحشت روشنائی‬ ‫بزد بال و پر، از بی دست و پائی‬ ‫ ز روز نيکبختی يادها کرد‬ ‫در آن درماندگی، …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : رنج نخست‬

‫ ‫رنج نخست‬ . ‫ ‫ ‫خليد خار درشتی بپای طفلی خرد‬ ‫بهم برآمد و از پويه باز ماند و گريست‬ ‫ بگفت مادرش اين رنج اولين قدم است‬ ‫ز خار حادثه، تيه وجود خالی نيست‬ ‫ هنوز نيک و …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : راه دل‬

‫ ‫راه دل‬ . ‫ ‫ ‫ای که عمريست راه پيمائی‬ ‫بسوی ديده هم ز دل راهی است‬ ‫ ليک آنگونه ره که قافله اش‬ ساعتی اشکی و دمی آهی است‬ ‫ منزلش آرزوئی و شوقی است‬ ‫جرسش ناله ی …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : ذره و خفاش‬

‫ ‫ذره و خفاش‬ . ‫ ‫ ‫ ‫در آنساعت که چشم روز ميخفت‬ ‫شنيدم ذره با خفاش ميگفت‬ ‫ که ای تاريک رای، اين گمرهی چيست‬ ‫چرا با آفتابت الفتی نيست‬ ‫ اگر ماهيم و گر روشن سهيليم‬ ‫تمام، …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : ذره‬

‫ ‫ذره‬ . ‫ ‫ ‫ ‫ ‫شنيده ايد که روزی بچشمه ی خورشيد‬ ‫برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی‬ ‫ نرفته نيمرهی، باد سرنگونش کرد‬ ‫سبک قدم نشده، ديد بس گرانجانی‬ ‫ گهی، رونده سحابی گرفت چهره ی مهر ‫گهی، …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : ديوانه و زنجير‬

‫ ‫ديوانه و زنجير‬ . ‫ ‫ ‫گفت با زنجير، در زندان شبی ديوانه ای عاقلان پيداست، کز ديوانگان ترسيده اند‬ ‫ من بدين زنجير ارزيدم که بستندم بپای‬ ‫کاش ميپرسيد کس، کايشان بچند ارزيده اند‬ ‫ دوش سنگی چند …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : دو همراز‬

‫ ‫دو همراز‬ . ‫ ‫ ‫در آبگير، سحرگاه بط بماهی گفت‬ که روز گشت و شنا کردن و جهيدن نيست‬ ‫ بساط حلقه و دامست يکسر اين صحرا‬ چنين بساط، دگر جای آرميدن نيست‬ ‫ ترا هميشه ازين نکته …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : دو همدرد‬

‫ ‫دو همدرد‬ . ‫بلبلی گفت بکنج قفسی‬ ‫که چنين روز، مرا باور نيست‬ ‫ آخر اين فتنه، سيه کاری کيست‬ ‫گر که کار فلک اخضر نيست‬ ‫ آنچنان سخت ببستند اين در‬ که تو گوئی که قفس را در …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : دو محضر‬

‫ ‫ دو محضر‬ ‫ * ‫‫ ‫‬ ‫ ‫قاضی کشمر ز محضر، شامگاه‬ ‫رفت سوی خانه با حالی تباه‬ ‫ هر کجا در ديد، بر ديوار زد‬ ‫بانگ بر دربان و خدمتکار زد‬ ‫ کودکان را راند با سيلی …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : دکان ريا‬

‫ ‫ دکان ريا‬ ‫ * ‫‫ ‫‬ ‫ ‫ ‫اينچنين خواندم که روزی روبهی‬ ‫پايبند تله گشت اندر رهی‬ ‫ حيله ی روباهيش از ياد رفت‬ ‫خانه ی تزوير را بنياد رفت‬ ‫ گر چه زائين سپهر آگاه بود‬ …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : دزد خانه‬

‫ ‫ دزد خانه‬ ‫ * ‫‫ ‫‬ ‫حکايت کرد سرهنگی به کسری‬ ‫که دشمن را ز پشت قلعه رانديم‬ ‫ فراريهای چابک را گرفتيم‬ گرفتاران مسکين را رهانديم‬ ‫ به خون کشتگان، شمشير شستيم‬ ‫بر آتشهای کين، آبی فشانديم‬ …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : دريای نور‬

‫ ‫ دريای نور‬ ‫ * ‫‫ ‫‬ ‫بالماس ميزد چکش زرگری‬ ‫بهر لحظه ميجست از آن اخگری‬ ‫ بناليد الماس کای تيره رای ‫ز بيداد تو، چند نالم چو نای‬ ‫ بجز خوبی و پاکی و راستی‬ ‫چه کردم …

Read More »

سروده ای از پروین اعتصامی : خون دل‬

‫ ‫ خون دل‬ ‫ * ‫‫ ‫‬ ‫ ‫مرغی بباغ رفت و يکی ميوه کند و خورد‬ ناگه ز دست چرخ بپايش رسيد سنگ‬ ‫ خونين به لانه آمد و سر زير پر کشيد‬ ‫غلتيد چون کبوتر با باز …

Read More »