Home / Literature / نیما یوشیج

نیما یوشیج

نیما یوشیج

جملاتی فوق العاده از نیما یوشیج

  جملاتی فوق العاده از نیما یوشیج دکتر نيستم… اما برايت 10دقيقه راه رفتن روى جدول کنار خيابان را تجويز ميکنم…، تا بفهمى عاقل بودن چيز خوبيست، اما ديوانگى قشنگ تر است… برايت لبخند زدن به کودکان وسط خيابان را …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : شب همه شب

شب همه شب * شب همه شب شکسته خواب به چشمم گوش بر زنگ کاروانستم با صداهای نیم زنده ز دور هم عنان گشته هم زبان هستم. * جاده اما ز همه کس خالی است ریخته بر سر آوار آوار …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : انگاسی

انگاسی * سوی شهر آمد آن زن انگاس سیر كردن گرفت از چپ و راست دید آیینه ای فتاده به خاك گفت : حقا كه گوهری یكتاست به تماشا چو برگرفت و بدید عكس خود را ، فكند و پوزش …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : در پیش کومه ام

در پیش کومه ام * در پیش کومه ام در صحنه ی تمشک بیخود ببسته است مهتاب بی طراوت.لانه. * یک مرغ دل نهاده ی دریادوست با نغمه هایش دریایی بیخود سکوت خانه سرایم را کرده است چون خیاش ویرانه. …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : بز ملاحسن

بز ملاحسن * بز ملا حسن مسئله گو چو به ده از رمه می كردی رو داشت همواره به همره پس افت تا سوی خانه ،‌ ز بزها ، دو سه جفت بز همسایه ،‌بز مردم ده همه پر شیر …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : هست شب

هست شب * هست شب یک شبِ دم کرده و خاک رنگِ رخ باخته است. باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه سوی من تاخته است. * هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا، هم ازین …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : شب است

شب است * شب است، شبی بس تیرگی دمساز با آن. به روی شاخ انجیر کهن ” وگ دار” می خواند، به هر دم خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم. شب است، جهان با آن، چنان …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : هنوز از شب

هنوز از شب… * هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو. به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من به مانند دل …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : مفسده ی گل

مفسده ی گل * صبح چو انوار سرافكنده زد گل به دم باد وزان خنده زد چهره برافروخت چو اختر به دشت وز در دل ها به فسون می گذشت ز آنچه به هر جای به غمزه ربود بار نخستین …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : بر سر قایقش

بر سر قایقش * بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد: “اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد.” * سخت طوفان زده روی دریاست نا شکیباست به دل قایق بان شب …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : کک کی

کک کی * دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش “کک کی” که مانده گم. از چشم ها نهفته پری وار زندان بر او شده است علف زار بر او که او قرار ندارد هیچ آشنا گذار ندارد. …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : سیولیشه

سیولیشه * تی تیک تی تیک در این کران ساحل و به نیمه شب نک می زند “سیولیشه” روی شیشه. به او هزار بار ز روی پند گفته ام که در اطاق من ترا نه جا برای خوابگاست من این …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : برف

برف * زردها بی خود قرمز نشده اند قرمزی رنگ نینداخته است بی خودی بر دیوار. صبح پیدا شده از آن طرف کوه “ازاکو” اما “وازانا” پیدا نیست گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب بر سر شیشه …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : مرغ شباویز

مرغ شباویز * به شب آویخته مرغ شباویز مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن. اگر بی سود می چرخد وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود می چرخد… به چشمش هر چه می چرخد، ـــ چو او بر جای ـــ زمین، …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : دل فولادم

دل فولادم * ول کنید اسب مرا راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را و مرا هرزه درا، که خیالی سرکش به در خانه کشاندست مرا. رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن. سرزمینهایی دور …

Read More »

سروده ای از نیما یوشیج : همه شب

همه شب * همه شب زن هرجایی به سراغم می آمد. به سراغ من خسته چو می آمد او بود بر سر پنجره ام یاسمین کبود فقط همچنان او که می آید به سراغم، پیچان. در یکی از شبها یک …

Read More »