web stats
Home / Literature / منوچهری دامغانی

منوچهری دامغانی

منوچهری دامغانی

سروده ای از منوچهری دامغانی : آب آنگور بیارید که آبانماهست

آب آنگور بیارید که آبانماهست کار یکرویه به کام دل شاهنشاهست وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست دست تابستان از روی زمین کوتاهست آب انگور خزانی را خوردن گاهست که کس امسال نکرده‌ست مر او را طلبی شاخ انگور ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : بینی آن بیجاده عارض لعبت حمری قبای

بینی آن بیجاده عارض لعبت حمری قبای سنبلش چون پر طوطی، روی چون فر همای جعد پرده پرده در هم همچو چتر آبنوس زلف حلقه حلقه، برهم، همچو مشک اندوده نای دل، جراحت کردش آن زلفین و چون زلفینش را ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : نوروز برنگاشت به صحرا به مشک و می

نوروز برنگاشت به صحرا به مشک و می تمثالهای عزه و تصویرهای می بستان بسان بادیه گشته‌ست پرنگار از سنبلش قبیله و از ارغوانش حی صد کارگاه ششترکرده‌ست باغ لاش صد کارگاه تبت کرده‌ست دشت طی طاوس میان باغ دمان ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : ای لعبت حصاری، شغلی دگر نداری

ای لعبت حصاری، شغلی دگر نداری مجلس چرا نسازی، باده چرا نیاری چونانکه من به شادی روزی هم گذارم خواهم که تو به شادی روزی همی‌گذاری گر دوستدار مایی، ای ترک خوبچهره زین بیش کرد باید مارات خواستاری بنمای دوستداری، ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی

جهانا چه بدمهر و بدخو جهانی چو آشفته بازار بازارگانی به درد کسان صابری اندرو تو به بدنامی خویش همداستانی به هر کار کردم ترا آزمایش سراسر فریبی، سراسر زیانی و گر آزمایمت صدبار دیگر همانی همانی همانی همانی غبیتر ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : رفت سرما و بهار آمد چون طاووسی

رفت سرما و بهار آمد چون طاووسی به سوی سبزه برون آمد هر محبوسی هر زمان نوحه کند فاخته، چون نوحه‌گری هر زمان کبک همی‌تازد، چون جاسوسی بر سر سرو زند پردهٔ عشاق، تذرو ورشان نای زند، بر سر هر ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز

آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز کامگارا! کار گیتی تازه از سر گیر باز لالهٔ خودروی شد چون روی بترویان بدیع سنبل اندر پیش لاله چون سر زلف دراز شاخ گل شطرنج سیمین و عقیقین گشته است وقت شبگیران ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز

نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز می خوشبوی فزار آور و بربط بنواز ای بلنداختر نام‌آور، تا چند به کاخ سوی باغ آی که آمد گه نوروز فراز بوستان عود همی‌سوزد، تیمار بسوز فاخته نای همی‌سازد، طنبور بساز به ...

Read More »

سروده ای از منوچهری دامغانی : الا یا خیمگی! خیمه فروهل

الا یا خیمگی! خیمه فروهل که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل تبیره زن بزد طبل نخستین شتربانان همی‌بندند محمل نماز شام نزدیکست و امشب مه و خورشید را بینم مقابل ولیکن ماه دارد قصد بالا فروشد آفتاب از کوه بابل ...

Read More »