Home / Literature / فردوسی (page 4)

فردوسی

فردوسی

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سخن فردوسی‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : سخن فردوسی‬ *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫چو اين نامه فتاد در دست من‬ ‫به ماه گراينده شد شست من‬ ‫نگه کردم اين نظم سست آمدم‬ ‫بسی بيت ناتندرست آمدم‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : برآمد بسی روزگاری بدوی‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آگاهی سالار چین ازبه بند کشیده شدن اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫برآمد بسی روزگاری بدوی‬ ‫که خسرو سوی سيستان کرد روی‬ ‫که آنجا کند زنده و استا روا‬ ‫کند ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آگاه شد شاه کامد پسر‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : به زنجیر کشیده شدن اسفندیار بفرمان گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو آگاه شد شاه کامد پسر‬ ‫کلاه کيان بر نهاده بسر‬ ‫مهان و کهانرا همه خواند پيش‬ ‫همه زند ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدان روزگار اندر اسفنديار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : احضار اسفندیار توسط گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بدان روزگار اندر اسفنديار‬ ‫به دشت اندرون بد ز بهر شکار‬ ‫ازان دشت آواز کردش کسی‬ ‫که جاماسپ را کرد خسرو گسی‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی روز بنشست کی شهريار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : بدگویی گرزم‬ علیه اسفندیار در نزد گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يکی روز بنشست کی شهريار‬ ‫به رامش بخورد او می خوشگوار‬ ‫يکی سرکشی بود نامش گرزم‬ ‫گوی نامجو آزموده به ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کی نامبردار زان روزگار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : دعوت به ایزدپرستی توسط اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫کی نامبردار زان روزگار‬ ‫نشست از بر گاه آن شهريار‬ ‫گزينان لشکرش را بار داد‬ ‫بزرگان و شاهان مهترنژاد‬ ‫ز پيش ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کی نامبردار فرخنده شاه‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : بازگشت پیروزمندانه سپاهیان ایران *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫کی نامبردار فرخنده شاه‬ ‫سوی گاه باز آمد از رزمگاه‬ ‫به بستور گفتا که فردا پکاه‬ ‫سوی کشور نامور کش سپاه‬ ‫بيامد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو ترکان بديدند کارجاسپ رفت‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : تسلیم شدن سپاهیان ارجاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو ترکان بديدند کارجاسپ رفت‬ ‫همی آيد از هر سوی تيغ تفت‬ ‫همه سرکشانشان پياده شدند‬ ‫به پيش گو اسفنديار آمدند‬ ‫کمانچای ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به خواب ديدن فردوسی دقيقی را‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : به خواب ديدن فردوسی دقيقی را‬ *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫چنان ديد گوينده يک شب به خواب‬ ‫که يک جام می داشتی چون گلاب‬ ‫دقيقی ز جايی پديد آمدی‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بازآوريد آن گرانمايه کين‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : لشکر شکنی اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو بازآوريد آن گرانمايه کين‬ ‫بر اسپ زريری برافگند زين‬ ‫خراميد تازان به آوردگاه‬ ‫به سه بهره کرد آن کيانی سپاه‬ ‫ازان سه ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدو داد پس شاه بهزاد را‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : کشته شدن بیدرفش بدست اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بدو داد پس شاه بهزاد را‬ ‫سپه جوشن و خود پولاد را‬ ‫پس شاه کشته ميان را ببست‬ ‫سيه رنگ بهزاد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو اسفنديار آن گو تهمتن‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : حمله اسفندیار به سپاهیان دشمن *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو اسفنديار آن گو تهمتن‬ ‫خداوند اورنگ با سهم و تن‬ ‫ازان کوه بشنيد بانگ پدر‬ ‫به زاری به پيش اندر ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : پس آگاهی آمد به اسفنديار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : وعده پادشاهی به اسفندیار توسط گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫پس آگاهی آمد به اسفنديار‬ ‫که کشته شد آن شاه نيزه گزار‬ ‫پدرت از غم او بکاهد همی‬ ‫کنون کين ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : دو هفته برآمد برين کارزار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : کشته شدن زریر *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫دو هفته برآمد برين کارزار‬ ‫که هزمان همی تيره تر گشت کار‬ ‫به پيش اندر آمد نبرده زرير‬ ‫سمندی بزرگ اندر آورده زير‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : پسر تهم جاماسپ دستور شاه‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : نبرد دو سپاه ایران و چین *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫پسر تهم جاماسپ دستور شاه‬ ‫نبرده سواری گراميش نام‬ ‫به ماننده ی پور دستان سام‬ ‫يکی چرمه يی برنشسته سمند‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو اندر گذشت آن شب و بود روز‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آغاز نبرد دو سپاه *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو اندر گذشت آن شب و بود روز‬ ‫بتابيد خورشيد گيهان فروز‬ ‫به زين بر نشستند هر دو سپاه‬ ‫همی ديد زان ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو جاماسپ گفت اين سپيده دميد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : لشکر آرایی گشتاسب در مقابل ارجاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو جاماسپ گفت اين سپيده دميد‬ ‫فروغ ستاره بشد ناپديد‬ ‫سپه را به هامون فرود آوريد‬ ‫بزد کوس بر پيل ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از بلخ بامی به جيحون رسيد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : گفتار جاماسب با گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو از بلخ بامی به جيحون رسيد‬ ‫سپهدار لشکر فرود آوريد‬ ‫بشد شهريار از ميان سپاه‬ ‫فرود آمد از باره بر شد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : حرکت لشکرایران برای مقابله با ارجاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاه‬ ‫که سالار چين جملگی با سپاه‬ ‫بياراسته آمد از جای خويش‬ ‫خشاش يلش را ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سخن چون بسر برد شاه زمين‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : لشکرکشی ارجاسب به سمت ایران *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫سخن چون بسر برد شاه زمين‬ ‫سيه پيل را خواند و کرد آفرين‬ ‫سپردش بدو گفت بردارشان‬ ‫از ايران به آن ...

Read More »