Home / Literature / فردوسی (page 2)

فردوسی

فردوسی

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين گفت رستم به اسفنديار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : گفتار رستم و اسفندیار از رزم میان آندو *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چنين گفت رستم به اسفنديار‬ ‫که کردار ماند ز ما يادگار‬ ‫کنون داده باش و بشنو سخن‬ ‫ازين ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو از رستم اسفنديار اين شنيد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : گفتار اسفندیار از دلاوری های خود *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو از رستم اسفنديار اين شنيد‬ ‫بخنديد و شادان دلش بردميد‬ ‫بدو گفت ازين رنج و کردار تو‬ ‫شنيدم همه ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بدو گفت رستم که آرام گير‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : پند خشمگینانه رستم به اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بدو گفت رستم که آرام گير‬ ‫چه گويی سخنهای نادلپذير‬ ‫دلت بيش کژی بپالد همی‬ ‫روانت ز ديوان ببالد همی‬ ‫تو ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چنين گفت با رستم اسفنديار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : گفتارتحقیر آمیز اسفندیار در مورد زال *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چنين گفت با رستم اسفنديار‬ ‫که اين نيک دل مهتر نامدار‬ ‫من ايدون شنيدستم از بخردان‬ ‫بزرگان و بيداردل موبدان‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : نشست از بر رخش چون پيل مست‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : خشم رستم از پذیرفته نشدن دعوتش از سوی اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫نشست از بر رخش چون پيل مست‬ ‫يکی گرزه ی گاو پيکر به دست‬ ‫بيامد دمان تا ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو رستم برفت از لب هيرمند‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : گفتگوی اسفندیار با پشوتن *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو رستم برفت از لب هيرمند‬ ‫پرانديشه شد نامدار بلند‬ ‫پشوتن که بد شاه را رهنمای‬ ‫بيامد همانگه به پرده سرای‬ ‫چنين ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بفرمود کاسپ سيه زين کنيد‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : گفتگوی رستم با اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بفرمود کاسپ سيه زين کنيد‬ ‫به بالای او زين زرين کنيد‬ ‫پس از لشکر نامور صدسوار‬ ‫برفتند با فرخ اسفنديار‬ ‫بيامد دمان ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز رستم چو بشنيد بهمن سخن‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : بازگشت بهمن به پیش اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ز رستم چو بشنيد بهمن سخن‬ ‫روان گشت با موبد پاکتن‬ ‫تهمتن زمانی به ره در بماند‬ ‫زواره فرامرز را پيش ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بشنيد رستم ز بهمن سخن‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : مخالفت رستم دستان با پابند شدنش *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو بشنيد رستم ز بهمن سخن‬ ‫پرانديشه شد نامدار کهن‬ ‫چنين گفت کری شنيدم پيام‬ ‫دلم شد به ديدار تو ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : يکی کوه بد پيش مرد جوان‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آمدن بهمن به نزد رستم دستان *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يکی کوه بد پيش مرد جوان‬ ‫برانگيخت آن باره را پهلوان‬ ‫نگه کرد بهمن به نخچيرگاه‬ ‫بديد آن بر پهلوان ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : سخنهای آن نامور پيشگاه‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رسیدن بهمن به نزد زال زر *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫سخنهای آن نامور پيشگاه‬ ‫چو بشنيد بهمن بيامد به راه‬ ‫بپوشيد زربفت شاهنشهی‬ ‫بسر بر نهاد آن کلاه مهی‬ ‫خرامان ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بفرمود تا بهمن آمدش پيش‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : فرستادن بهمن به نزد رستم دستان *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بفرمود تا بهمن آمدش پيش‬ ‫ورا پندها داد ز اندازه بيش‬ ‫بدو گفت اسپ سيه بر نشين‬ ‫بيارای تن را ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به شبگير هنگام بانگ خروس‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : رسیدن اسفندیار به هیرمند *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫به شبگير هنگام بانگ خروس‬ ‫ز درگاه برخاست آوای کوس‬ ‫چو پيلی به اسپ اندر آورد پای‬ ‫بياورد چون باد لشکر ز ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کتايون چو بشنيد شد پر ز خشم‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : درخواست کتایون از اسفندیار برای نرفتن به مقابل رستم دستان *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫کتايون چو بشنيد شد پر ز خشم‬ ‫به پيش پسر شد پر از آب چشم‬ ‫چنين ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : به فرزند پاسخ چنين داد شاه‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آوردن رستم دستان دست بسته آخرین شرط گشتاسب برای برتخت نشستن اسفندیار *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫به فرزند پاسخ چنين داد شاه‬ ‫که از راستی بگذری نيست راه‬ ‫ازين بيش ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو بگذشت شب گرد کرده عنان‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : آمدن افراسیاب به نزد گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو بگذشت شب گرد کرده عنان‬ ‫برآورد خورشيد رخشان سنان‬ ‫نشست از بر تخت زر شهريار‬ ‫بشد پيش او فرخ اسفنديار‬ ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ز بلبل شنيدم يکی داستان‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : ادامه داستان افراسیاب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫‫ز بلبل شنيدم يکی داستان‬ ‫که برخواند از گفته ی باستان‬ ‫که چون مست باز آمد اسفنديار‬ ‫دژم گشته از خانه ی ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کنون خورد بايد می خوشگوار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫کنون خورد بايد می خوشگوار‬ ‫که می بوی مشک آيد از جويبار‬ ‫هوا پر خروش و زمين پر ز جوش‬ ‫خنک آنک دل شاد دارد ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو آن نامه برخواند اسفنديار‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : بازگشت پیروزمندانه اسفندیار به ایران *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫چو آن نامه برخواند اسفنديار‬ ‫ببخشيد دينار و برساخت کار‬ ‫جز از گنج ارجاسپ چيزی نماند‬ ‫همه گنج خويشان او ...

Read More »

چنین گفت فردوسی پاکزاد : دبير جهانديده را پيش خواند‬

  چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد : فرستادن نامه توسط اسفندیار به گشتاسب *‫ ‫‬‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫دبير جهانديده را پيش خواند‬ ‫ازان چاره و چنگ چندی براند‬ ‫بر تخت بنشست فرخ دبير‬ ‫قلم خواست و ...

Read More »