Home / Literature / عطار نیشابوری (page 4)

عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : کبک بس خرم خرامان در رسید

کبک بس خرم خرامان در رسید سرکش و سرمست از کان در رسید سرخ منقاروشی پوش آمده خون او از دیده در جوش آمده گاه می‌برید بی‌تیغی کمر گاه می‌گنجید پیش تیغ در گفت من پیوسته در کان گشته‌ام بر ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : خواجهٔ حق پیشوای راستین

خواجهٔ حق پیشوای راستین کوه حلم و باب علم و قطب دین ساقی کوثر، امام رهنمای ابن عم مصطفا، شیرخدای مرتضای مجتبا، جفت بتول خواجهٔ معصوم، داماد رسول در بیان رهنمونی آمده صاحب اسرار سلونی آمده مقتدا بی‌شک به استحقاق ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : صوفیی می‌رفت، آوازی شنید

صوفیی می‌رفت، آوازی شنید کان یکی می‌گفت گم کردم کلید که کلیدی یافتست این جایگاه زانک دربستست این بر خاک راه گر در من بسته ماند، چون کنم غصهٔ پیوسته ماند، چون کنم صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش در چو ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : یک شبی پروانگان جمع آمدند

  یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می‌گفتند می‌باید یکی کو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضاء قصر یافت از شمع نور بازگشت و دفتر خود بازکرد ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : شنیدستم ز دانایان اسرار

  شنیدستم ز دانایان اسرار که در جنگ احد سلطان کرار یکی تیری چه تیر نوک پیکان به پای مرتضی گردید پنهان میان استخوان پنهان همی بود علی از درد آن نالان همی بود ز بیرون کردنش بودند عاجز ز ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : گفت یوسف را چو می‌بفروختند

  گفت یوسف را چو می‌بفروختند مصریان از شوق او می‌سوختند چون خریداران بسی برخاستند پنج ره هم سنگ مشکش خواستند زان زنی پیری به خون آغشته بود ریسمانی چند در هم رشته بود در میان جمع آمد در خروش ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : عاشقی روزی مگر خون می‌گریست

    عاشقی روزی مگر خون می‌گریست زو کسی پرسید کین گریه زچیست گفت می‌گویند فردا کردگار چون کند تشریف رویت آشکار چل هزاران سال بدهد بردوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا به خود آیند باز ...

Read More »