web stats
Home / Literature / عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

عطار نیشابوری

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : امام مطلق و شمع دو عالم

امام مطلق و شمع دو عالم امیرالمؤمنین فاروق اعظم چو حق را وفق نام او کلامست ز فرقانست فاروق این تمامست دلش چون دید حق را درحرمگاه بدل پیوست عین عدل آنگاه چو عین عدل ودل افتاد با هم ز ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : سر مردان دین صدیق اکبر

سر مردان دین صدیق اکبر امام صادق و سالار سرور مهین رحمت مهدات او بود که در دین سابق خیرات او بود شب خلوت قرین ویار غارست نثار راهش اوّل چل هزارست بدین بوبکر چون کردست آغاز بدو گردد همه ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : ثنائی گو بر ارباب بینش

ثنائی گو بر ارباب بینش سزای صدر وبدر آفرینش محمد آنکه نور جسم و جانست گزین و مهتر پیغامبرانست حبیب خالق بیچون اکبر درون جزو و کل او شاه و سرور ز نورش ذرّهٔ خورشید و ماهست همه ذرّات را ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : بیا ای مرغ نابالغ کجائی

بیا ای مرغ نابالغ کجائی ز عمر نازنین غافل چرائی دریغا برگ عمرت رفت بر باد دمی ناکرده خود را از جهان شاد اگر پرت بدی یعنی که دانش اگر بالت بدی یعنی که بینش بپری تا درخت جاودانی وگرنه ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : بیا ای مرغ رنگین جامه بی بو

بیا ای مرغ رنگین جامه بی بو سر ترکانه داری پای هندو تنی پوشیده داری جان عریان لب پرخنده داری چشم گریان ز روی آینه نزدودهٔ زنگ لباس آینه کردی بصد رنگ اگر زر می‌کند آهن زر اندود نگیرد آهن ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار

به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار تو هرگز بودهٔ با من جگرخوار فصاحت می‌فروشی بی ملاحت ملاحت باید آنگه بس فصاحت تو را گر طبع زیرک یار دیدند به قهر از صحبت یاران بریدند چو استاد سخن بگشاد چشمت بروی ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : شنیدستم که در عهد گذشته

حکایت شنیدستم که در عهد گذشته امیری بود والی عهد گشته بسی نیک و بد عالم بدیده ز هر دانا دلی پندی شنیده پسر را گفت تا گردی تو پیروز اگر دانا دلی پندی بیاموز خردمندان بهشیاری دهند پند نگیرد ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : به دیوان آمدند مرغان چو دیوان

به دیوان آمدند مرغان چو دیوان همی کردند پر از آشوب دیوان چو بلبل را بدیدند لال گشتند در آن حالت همه از حال گشتند سلیمان گفت بلبل را کجائی چرا در معرض مرغان نیایی چرا خاموش گشتی ای سخندان ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : شبی موشی طلب می‌کرد روزی

حکایت گربه و موش و باده شبی موشی طلب می‌کرد روزی چو موران پا نهاده بهر روزی بگرد خانهٔ خمار گردید ز بهر گندم و گندم نمی‌دید شراب ناب دید استاده در خم بخورد آن باده را از حرص گندم ...

Read More »