Home / Literature / شعرای افغانی / میر اکبر صابر

میر اکبر صابر

سروده ای از میر اکبر صابر : آزادهُ عشق

آزادهُ عشق می میطلبم ساقی نی ساغر ومیخانه مقصود بود کیفی نی شیشه وپیمانه آزاده عشق تو مرهون تکلف نیست ویرانه چه آبادی آباده چه ویرانه بی درد دوایم کو یار شفایم کو بیکو تیو کویم کو دشت من و …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : برگ رخ

برگ رخ گل برگ رخی آتش نو در جگرم زد مژگان کسی خار که بر چشم ترم زد زلف سیهی دود برآورد زجانم لعل ذهنی اخگر حسرت بسرم زد خالی نه بلا درد دل عاشق حیران هندوی سیه چرده که …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : گردن شکسته

گردن شکسته آنرا که دل بحلقه زلف تو بسته نیست از گیرودار آفت دارین رسته نیست یارب سرم زخاک در خویش بر مگیر گردن شکسته باد که گردن شکسته نیست در زیر خاک هم نتوان یافت جای امن اینجا گرش …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : حسن تو

حسن تو حسن تو تانقابش از روی گل جدا کرد آمد بشور بلبل گلشن بزیر پا کرد شکر خدا که ناگه ژوپین مژه او گر از نشان خطا شد ما را بسینه جا کرد در کوی عشق جانان تنها روی …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : خانه کعبه

خانه کعبه باهر که دل ست دل دل اوست چون خانه کعبه منزل اوست تا حرم اربدن نسوزد آتش بسرش فلک فروزد آنجا که نسوخت پیکر او گرمی مطلب زاخگر او کافور برایدش زحاصل دل زان تو مجو که نبود …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : کاکل سیه

کاکل سیه باز کرد آن شوخ ظالم جامه را در بر سفید ساخت چون کاکل سیه روز من آن چادر سفید بر دل سنگین ظالم آه تأثیری نکرد کی بوعظ واعظان گردد دل کافر سفید میکشم جام شراب وهمچو زاهد …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : بستر آسوده

بستر آسوده دل بتار زلف او یک عمر شد بستم چرا بوی می نشمیده وچون میکشان مستم چرا گیرد بر گرد سرش گردیده ام پر کار وش یکنفس بر بستری آسوده ننشستم چرا کاش پیش از خاک گردیدن فدایت میشدم …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : ابر نیسان

ابر نیسان دیده میخواهم که کار ابر نیسانی کند زورق خود را ببحر اشک طوفانی کند آنکه جام عافیت نوشیده ازآب بقأ کی نگاه آرزو برعالم فانی کند بر نم یک شبنمی لب تشنه کشت خاص وعام ابر رحمت کاشکی …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : سودای تو

سودای تو دردت که مرا یار بدامان زنم آتش سودای تو سر مایه بحرمان زنم آتش هر موسم وصلت کهمی ذوق بنوشم بر خرمن صد ساله هجران زنم آتش یارب که غم عشق ومن وسینه بر یان یک چند که …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : هجران

هجران از گداز وصل به باید به هجران سوختن یادزلفش کردن چون دود پیچان سوختن بعد وقرب دوست نبود بی شرار ایدل مپرس لعل را در آب وآتش زیست یکسان سوختن انطفای داغ گل از قدرت شبنم بریست اشک خون …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : شمع محفل

شمع محفل آتشم با سینه اما چون کنم پیکر نسوخت شمع محفل سوخت بر من خاطر دلبر نسوخت وصف آن حور لقا هر گه که انشأ میکنم سوزدم حیرت که سر تاپا چرا دفتر نسوخت آتشین حرفم اگر تأثیر بر …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : باده پیما

باده پیما کدامین باده پیمانه باده از پیمانه میریزد که می شوق لعلش از خم و خم خانه میریزد پی پابندی عشــــاق زلف و خال تمهیدی بدام صید خود صیاد آخر دانه میریزد بتاب نور شمع سوخت گردون آشیانم را …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : گلرنگ

گلرنگ شانه تا بر عارض گلرنگ او کاکل شکست گل بخون زد غوطه بزم رونق سنبل شکست در لباس خاک ای سرو قمری را نشاند خار هجران چمن در سینه بلبل شکست داد زبیداد جور قاضی ومفتی چراست محتسب در …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : تیغ

تیغ دل نیست آندلی که به تیغ تو پاره نیست یا دود آن بچرخ زتاب شراره نیست زین در در آمدیم رویم از در دیگر رفتن یکی وآمدن پس دو باره نیست گردیده پاره پاره کتاب دلم بعشق مصحف تمام …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : خیال آن صنم

خیال آن صنم هر که خیال آن صنم در چشم گریان بگذرد سیلاب اشک آید فرو کز طرف دامان بگذرد خونم بناحق ریختی چشم تو ظالم شاهد است کس با چنین شاهد چرا آخر زتاوان بگذرد سر از کفن آرم …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : عکس عارض

عکس عارض زعکس عارضت می خورد خون جگر منهم زرشک لعلت آخر آب شد قند وشکر منهم چه یأس است اینکه کس کیفیت نازت نمیداند زبزم آرزو های تو قاصد بیخبر منهم گل از شوق گل رویت گریبان پاره میسازد …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : باد صبا

باد صبا باد صبا که گوید از ما نگار ما را آتش بسینه تاکی پنهان کنم خدا را گویش که رخ بما کن این درد ها دوا کن سوزد بحال زارم دل سنگ وکوه خارا بر چار سو دویدم چون …

Read More »

سروده ای از میر اکبر صابر : شمشیر تطاول

شمشیر تطاول آن شب که بیادت جگرم گل زده باشد با کیف چنانم که کسی مل زده باشد دل نیمه بخون تر شده نیمی دگرش نیست بازش که به شمشیر تطاول زده باشد بر حال کسی رحم ندارد بچه آنشوخ …

Read More »