web stats
Home / Literature / شعرای افغانی / محمد کاظم کاظمی

محمد کاظم کاظمی

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : بازی

بازی .   دخترم‌! مکن بازی‌، بازی اشکنک دارد بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب‌ رهروش نمی‌گویند هرکه روروک دارد از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل‌ این لباس تو ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : کفران

کفران . کیست برخیزد از این دشت‌ِ معطّل در برف‌؟ می‌دَوَد خون‌ِ کسی آن سوی‌ِ جنگل در برف‌ کیست برخیزد و این مویة مدفون از کیست‌؟ بوی کم‌بختی ما می‌دهد، این خون از کیست‌؟ کیست برخیزد و در جوش‌، چه ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : روزمرگی

روزمرگی هر روز می‌شویم کمی کارمندتر یا ـ دور از جناب شما ـ گوسفندتر یک دست‌، بند خانه و یک دست‌، بند نان‌ آیا شنیده‌اید از این دستبندتر؟ این‌گونه می‌شود که غزلهای ناب ماست‌ هر یک (به لحن آذری‌) از ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

  پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌ لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌ نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌ چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌ ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : آری‌، برادران همگی ناتنی شدند

آدم آهنی *   آری‌، برادران همگی ناتنی شدند این سیبها، بهار نشد، کندنی شدند این سایه‌های روبه‌بلندی در این غروب‌ میراث مردمی است که اهریمنی شدند امروز هم گذشت و از این گونه چند روز کم کم تمام آدمیان ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : ما را نکشت برف و نسیم بهار کُشت‌

شکوائیه * ما را نکشت برف و نسیم بهار کُشت‌ این کِشت‌ِ تشنه را نفس‌ِ جویبار کُشت‌ گفتند، صد کنایه شنود و هنوز هست‌ باری به شانة همه بود و هنوز هست‌ گفتند، با خروش و هیاهو نمی‌رود تا جان ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : گفتید نبی دیدم و نمرود نوشتم‌

آینگی *   گفتید نبی دیدم و نمرود نوشتم‌ گُل یافتم و زخم‌ِ نمکسود نوشتم‌ گفتید که شیران شب‌ِ آتش و خون را دربان‌ِ درِ دوزخ موعود نوشتم‌ مردم‌! چه کنم‌؟ آینگی سیرت من بود ناچار بر آن صورت‌ِ موجود ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : شرمندگی

شرمندگی *   ما پادشاه کشور شرمندگی شدیم‌ نفرینی همیشة بی‌خندگی شدیم‌ از بس خدای را به خدایی نخواستیم‌ منّت‌پذیر خوارترین بندگی شدیم‌ آن روزمان گذشت که از برج‌ِ بامداد خورشیدوار، مظهر تابندگی شدیم‌ اینک به یُمن چاه‌کنی‌های بی‌شمار حسرت ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : منگنه

منگنه *   وقت است تا دوباره بچسپند چون کنه‌ لت‌خوردگان پهنة میدان بر این تنه‌ دست شکسته‌شان به گدایی دراز شد زان‌پس که رفت از کف این قوم‌، گردنه‌ اینان به‌رنگ بودنه‌بازان‌ِ باخته‌ ما خلق‌ِ بی‌نصیب‌، به کردار بودنه‌ ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : بازگشت

بازگشت *   غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌ پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌ طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد و در حوالی شبهای عید، همسایه‌! صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌! همان غریبه که ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : شب یلدا

    شب یلدا *   اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها شبها بد بلندترند از همیشه‌ها شبها بد بلندترند از همیشه‌ها تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها امشب بدون جامه بخوابی بلندتر بر روی روزنامه بخوابی بلندتر ...

Read More »

سروده ای از محمد کاظم کاظمی : شهر من

    شهر من *   شام است و آبگینة رؤیاست شهر من‌ دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌ دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌ یعنی عروس جملة دنیاست شهر من‌ از اشکهای یخ‌زده آیینه ساخته‌ از خون ...

Read More »