Home / Literature / شعرای افغانی / محمد حسن بارق شفیعی

محمد حسن بارق شفیعی

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : به یوری گاگارین نخستین مرد کیهان نورد شوروی و جهان هنگام بازدیدش از کابل

  به یوری گاگارین نخستین مرد کیهان نورد شوروی و جهان هنگام بازدیدش از کابل * ببالید اندیشه‌های بلند که زی آسمان‌ها سفر می‌کنید وزآن‌تیره‌گردون وهم‌آفرین به نور تمنا گذر می‌کنید در آن‌جا کز اشباح تاریک مرگ جهانی است پُر …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : من

  من… * کی‌ام من؟ نور چشم جست‌و‌جوها کی‌ام من؟ سره‌ساز رنگ و بوها دلم زیباپرست بزم حُسن است روانم آفتاب آرزوها دو چشم روشن هستی‌استم من کی ام من؟ بحر ناپیدا کناری دل اندر سینه موج بی‌قراری به آغوشش …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : هر قدر

  هر قدر * هر قدر ناله کشیدیم به جایی نرسید دردِ‌ما کهنه شد،‌امّا به دوایی نرسید چه فغان‌ها که کشیدیم،‌کسی گوش نکرد به همآهنگی ‌ما نیز صدایی نرسید چه قَدر شِکوه نماییم ز بخت و ز فلک جز ز …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : نالهٔ زولانه

  نالهٔ زولانه * آخر این دردِ ‌تغافل که به پیمانهٔ ماست آتشی از پیِ دردادنِ میخانهٔ ماست این صدایی که ز بشکستنِ دل می‌شنوی در حقیقت اثرِ نالهٔ زولانهٔ ماست خایفِ روشنیِ ‌مهرِ حقیقت همه جا بومِ شومی است …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : همای عشق

  همای عشق * آن‌دم که الههٔ محبت بال و پر جست‌وجو گشاید در عرش خدا فرشتهٔ عشق دروازهٔ آرزو گشاید بگذار که اهرمن ببندد بر من در دوزخ هوس را رنگینی جلوهٔ تمنّاست زیبا اثری که عشق دارد هر …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : همسفر

  همسفر * دیشب چمن خیال گل کرد یا شاهد شعر جلوه‌گر بود؟ نی، نی، غلط است، گلشن عشق: جولانگه مردم نظر بود زیباچمنی چو فکر شاعر آیینهٔ حُسن خودنگر بود دامان هوا ز لطف شبنم از روح فرشته شسته‌تر …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : هشدار

  هشدار * دنیای سال‌خورده جوانی ز سر گرفت گیتی هزار بار نکوتر ز پار شد گلشن دوباره جامهٔ افسردگی درید گل‌ها شکفت و سبزه دمید و بهار شد ای شاخهٔ امید چرا خشک و بی‌بری ؟ آهنگ ذوق‌پرور رامـشگرانِ …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : پیام دوستی

  پیام دوستی * من پیام دوستی زاَفغان‌دیار آورده‌ام زی شما با خود درود بی‌شمار آورده‌ام چون نسیم نوبهاران در گلستان هنر از دیار آشنا پیغام یار آورده‌ام من ندانم مردم خوش‌بخت شهر آفتاب من پیام اختر شب‌زنده‌دار آورده‌ام من …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : ننگ هستی

  ننگ هستی * ای روزگار شوم بر اخترم به دیدهٔ آلوده ننگری کاندر نگاه روشن صافی سرشته‌ای. خورشید زاده‌است پاکیزه‌گوهری که ز چشم فرشته‌ای بر برگ‌های گلشن قدس اوفتاده‌است. باری به‌هوش باش! لوث نگاه اهرمنان سیه‌درون هرگز غبار دیدهٔ …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : داغ عشق

  داغ عشق * در گیرد آن‌دلی که به دلدادگان نسوخت آتش به سینه‌ای که به عشق جوان نسوخت آهی که چرخ‌تاز نشد ناکشیده به آن ناله نیست کاو، جگر آسمان نسوخت کی گرم می‌کند دل نامهربان کس فریاد من …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : مرگ شاعر

  مرگ شاعر * شامگاهان که عروس فلکی پرده افکند ز حُسن ملکی مهر، آهسته بشد حجله‌نشین شاهد ماه، بر آمد ز کمین زهره آمد به میان چنگ‌نواز بی‌خود و عشوه‌کنان، نغمه‌طراز دختران فلکی رقص‌کنان گشت یک‌یک ز پس پرده …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : خانهٔ خوابیدگان را دیدهٔ بیدار کو

  کو ؟ * خانهٔ خوابیدگان را دیدهٔ بیدار کو؟ نیستی‌پیرایگان را هستی سرشار کو؟ شمع‌سان در خوابگاه مردگان سوزم، ولی حاصل این‌سوختن جز آه آتشبار کو؟ سینه‌ها سرد است و دل‌ها بی‌حرارت می‌تپد تا دلی را گرم سازد آتشین‌گفتار …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : ای ناله

  ای ناله * ای ناله سال‌هاست که بیرون جهی ز دل، هنگامه‌ساز و گرم پُر سوز و آتشین شب‌ها به گاه تیرگی مرگبار غم از گیر‌و‌دار دهر، وز دست رنج‌ها، درپیچ‌و‌تاب موج سبک‌سیرِ آهِ من، زی آسمان به سوز …

Read More »

سروده ای از محمد حسن بارق شفیعی : عشق

  عشق * ای عشق! ای نوای دل بینوای من! وی پرتوِ تجلی امّیدهای من! از مکن فرار! ای نور زندگی! بی‌توست گور تیرهٔ جان خانهٔ دلم یک‌بار بر فروز! ویرانهٔ مرا و ببین گنج‌های من. ای اختر مراد! در …

Read More »