Home / Literature / شعرای افغانی / اختیار خان غوری

اختیار خان غوری

سروده ای از اختیار خان غوری : حمیده خوی

حمیده خوی .   یک تن حمیده خوی و سخا کیش و ذوالوقار زاهل کرم که رحمت حق بادشان نثار اسب بطور هدیه فرستاده سوی من اسب چون او ندیده دیگر چشم روزگار بنوشته بهر من که چو عزم سفر …

Read More »

سروده ای از اختیار خان غوری : قلم

قلم .   با قلم گفتم که احوال دلم تحریر کن گفت از سوز درون خود بمن تقریر کن گفتم اول ای قلم بهر تصلّی دلم نقش ترکیب وجود یار من تصویر کن گفتم از درد فراغش شد دل من …

Read More »

سروده ای از اختیار خان غوری : فیض علم

فیض علم .   کامیابی در حیات از بی کمالی شد؟ نشد بی خرد را نیل مقصد احتمالی شد؟ نشد خوابگاه شخص بی دانش حقیقت ذلت است اوج عزت متکاء لاابالی شد؟ نشد شیخ بستامی شدن بی علم و عرفان …

Read More »

سروده ای از اختیار خان غوری : تازیدن

تازیدن .   همچو موم از آتش عشقت «گدازیدیم» ما سال ها در وصف تو اشعار «سازیدیم» ما تیره بختی بین که بر ما بیش تازیدن گرفت آن ستمگر هر قدر پیشش «بتازیدیم» ما در مقر خانۀ بیدادو سودای غمت …

Read More »

سروده ای از اختیار خان غوری : عاشق آن است که از جور و جفا «دک»نزند

پلکک نزند .   عاشق آن است که از جور و جفا «دک»نزند چشمش از گریــــه نیاساید و «پلکک» نزند سینه برنـــــــــــــاوک دلدار سپـــــــر گرداند زخم ناخــــورده حیــل ناردو «هوکک »نزند اتفاقاً اگــــــــر از لشکـــــر غم گـردد هلاک جـان بصد …

Read More »

سروده ای از اختیار خان غوری : فسانه

فسانه . رنگ ها در زمانه می شنوم بـو العجب یک فسانه می شنوم از کسانیکه غرق در جهل اند نکتۀ عارفانه می شنوم پول داران هم چو اتیقه را با شکـــوه و شأنه می شنوم گر فلاطون عصر بی …

Read More »