Home / Literature / رهی معیری

رهی معیری

سروده ای از رهی معیری : بی سر انجام

‫‫ بی سر انجام * ‫ ‫ ‫‫مرغ خونین ترانه را مانم صید بی آب و دانه را مانم‬ ‫ آتشینم ولیک بی اثرم ناله عاشقانه را مانم‬ ‫ نه سرانجامی و نه آرامی مرغ بی آشیانه را مانم‬ ‫ …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : کوکب امید‬

‫‫ کوکب امید‬ * ‫ ‫ ‫ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟ وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟‬ ‫ از جلوه تو سینه چو گل چاك شد مرا ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟‬ ‫ همچون هلال بهر تو آغوش …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : سایه آرمیده

‫‫ سایه آرمیده * ‫ ‫ ‫لاله داغدیده را مانم کشت آفت رسیده را مانم دست تقدیر از تو دورم کرد گل از شاخ چیده را مانم نتوان بر گرفتنم از خاك اشک از رخ چکیده را مانم پیش خوبانم …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : رسوای دل‬

‫‫ رسوای دل‬ * ‫ ‫ ‫همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل‬ ‫ من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل‬ ‫ همچو موجم یک نفس آرام نیست …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : نیلوفر‬

‫‫ نیلوفر‬ * ‫ ‫ ‫نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده ام‬ ‫ گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام‬ ‫ می دهم …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : زندان خاك‬

‫‫زندان خاك‬ * ‫ ‫ ‫با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام‬ ‫ سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاك ؟ تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام‬ …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : تشنه درد‬

‫‫جلوه ساقی‬ * ‫ ‫ ‫نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم و گر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم‬ ‫ نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی دلی چون لاله …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : جلوه ساقی‬

‫‫جلوه ساقی‬ * ‫ ‫ ‫در قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟ مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟‬ ‫ باده روشن دمی از دست ساقی دور نیست ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است‬ …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : پرنیان پوش‬

‫‫پرنیان پوش‬‬ * ‫ ‫ ‫ز گرمی بی نصیب افتاده ام چون شمع خاموشی ز دلها رفته ام چون یاد از خاطر فراموشی‬ ‫ منم با ناله دمسازی به مرغ شب هم آوازی منم بی باده مدهوشی ز خون دل …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : خنده مستانه‬

‫‫نای خروشان‬ * ‫با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه ام در میان آشنایانم ولی بیگانه ام‬ ‫ از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام‬ ‫ نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی گر چه …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : نای خروشان‬

‫‫نای خروشان‬ * ‫ ‬‫ ‫‫چو نی بسینه خروشد دلی که من دارم بناله گرم بود محفلی که من دارم‬ ‫ بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب بروی آب بود منزلی که من دارم‬ ‫ دل من …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : حدیث جوانی‬

‫‫حدیث جوانی‬ * ‫ ‬‫ ‫‫ ‫اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام خارم ولی به سایه گل آرمیده ام‬ ‫ با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام‬ ‫ چون …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : چشمه نور‬

‫‫چشمه نور‬ * ‫ ‬‫ ‫هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم‬ ‫ خاریم و طربناك تر از باد بهاریم خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم‬ ‫ از نعره مستانه ما …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : ساغر هستی‬

‫‫ساغر هستی‬ * ‫ ‬ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست‬ ‫ زندگی خوشتر بود در پرده وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست‬ ‫ شب ز …

Read More »

سروده ای از رهی معیری : بهشت آرزو‬

‫‫بهشت آرزو‬ * ‫ ‬ ‫‫‫بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم در سرای دل بهشت آرزویی یافتم‬ ‫ عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم‬ ‫ خاطر از آیینه …

Read More »