Home / Literature / اُکتاويو پاز‬ – Octavio Paz

اُکتاويو پاز‬ – Octavio Paz

سروده ای از اُکتاویو پاز‬ : لحظه‬

‫‫لحظه‬ * ‬ ‫ ‫کيست که از آن جا، از آن سو، بازش می آورد‬ ‫به سان نغمه يی به زنده گی باز گشته؟‬ ‫کيست که راهش می نمايد از نُه توهای گوش ِ ذهن؟ -‬ ‫به سان لحظه ی …

Read More »

سروده ای از اُکتاویو پاز‬ : آتش روزانه‬

‫‫آتش روزانه‬ * ‬ ‫ ‫ ‫همچون هوا‬ ‫می سازد و ويران می کند انسان‬ ‫بناهايی نامريی‬ ‫بر صفحات زمين‬ ‫بر سيارات، پهن دشت های بلند.‬ ‫زبانش که غبار هوا را ماند‬ ‫می سوزد‬ ‫بر کف دستهای فضا‬ ‫هجاها‬ ‫نور …

Read More »

سروده ای از اُکتاویو پاز‬ : شب ِ آب‬

‫‫شب ِ آب‬ * ‬ ‫ ‫شب با چشمان اسبی که در شب می لرزد‬ ‫شب با چشمان آبی که در دشت خفته است‬ ‫در چشمان توست.‬ ‫اسبی که می لرزد‬ ‫در چشمان آبهای نهانی ِ توست.‬ ‫چشمان آب: سايه‬ …

Read More »

سروده ای از اُکتاویو پاز‬ : پگاه

‫‫پگاه * ‬ ‫‫دستها و لب های باد‬ ‫ دل آب‬ ‫ درخت مورد‬ ‫ اردوگاه ابرها‬ ‫ حياتی که هر روز چشم بر جهان می گشايد‬ ‫ مرگی که با هر حيات زاده می شود…‬ ‫ چشمانم را می …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : تماس‬

‫‫تماس‬ * ‬ ‫دست های من پرده های هستی تو را از هم می گشايد‬ ‫در برهنه گی ِ بيشتری می پوشاندت‬ ‫اندام به اندام عريانت می کند‬ ‫دست های من‬ ‫و از پيکرت‬ ‫پيکری ديگر می آفريند.‬   ‫اُکتاويو …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : فراسوی عشق‬

‫‫فراسوی عشق‬ * ‬ ‫همه چيزی  می هراساندمان:‬ ‫زمان‬ ‫که در ميان پاره های زنده از هم می گسلد‬ ‫آنچه بوده ام من‬ ‫آنچه خواهم بود،‬ ‫آنچنان که داسی ما را دو نيم کند.‬ ‫آگاهی‬ ‫شفافيتی است که از ورايش …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : آزادی‬

‫‫آزادی‬ * ‬ ‫ ‫کسانی از سرزمينمان سخن به ميان آوردند‬ ‫من اما به سرزمينی تهيدست می انديشيدم‬ ‫به مردمانی از خاک و نور‬ ‫به خيابانی و ديواری ‫و به انسانی خاموش – ايستاده در برابر ديوار -‬ ‫و به …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : استمرار

‫‫استمرار‬ * ‬ ‫ ‫١-‬ ‫آسمان سياه است‬ ‫خاک‬ ‫زرد‬ ‫بانگ ِ خروس جامه ی شب را از هم ميدرد‬ ‫آب از بالين سر برميدارد و ميپرسد: “چه ساعتی است؟”‬ ‫باد از خواب چشم ميگشايد و تو را ميخواهد‬ ‫اسب …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : اين سو‬

‫‫اين سو‬ * ‬ ‫ ‫نوری هست که ما‬ ‫نه می بينيمش نه لمسش می کنيم.‬ ‫در روشنی های پوچ خويش می آرامد‬ ‫آنچه ما می بينيم و لمس می کنيم .‬ ‫من با سر انگشتانم می نگرم‬ ‫آنچه را …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : نوشتن‬

‫‫نوشتن‬ * ‬ ‫کيست آن که به پيش می راند‬ ‫قلمی را که بر کاغذ می گذارم‬ ‫در لحظه ی تنهايی ؟‬ ‫برای که می نويسد‬ ‫آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می گذارد ؟‬ ‫اين کرانه که …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : کنسرت در باغ

‫‫کنسرت در باغ * ‬ ‫باريده باران‬ ‫زمان به چشمي غول آسا ماند‬ ‫که در آن‬ ‫انديشه وار‬ ‫درآمد و رفتيم .‬ ‫رودی از موسيقی‬ ‫فرو ميريزد در خونم .‬ ‫گر بگويم جسم، پاسخ ميآيد: باد!‬ ‫گر بگويم خاک، پاسخ …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : نور، تماس‬

‫‫نور، تماس‬ * ‫در دستهای خود می گيرد نور‬ ‫تل سفيد و بلوط سياه را‬ ‫کوره راهی را که پيش می رود‬ ‫و درختی را که به جای می ماند.‬ ‫□‬ ‫نور سنگی است که تنفس می کند از رخنه …

Read More »

سروده ای از اُکتاويو پاز‬ : اول ژانويه‬

‫اول ژانويه‬ ‫درهای سال باز ميشود‬ ‫همچون درهای زبان‬ ‫بر قلمرو ناشناخته ها .‬ ‫ديشب با من به زبان آوردی :‬ ‫- فردا‬ ‫بايد نشانه يی انديشيد‬ ‫دورنمايی ترسيم کرد‬ ‫طرحی افکند‬ ‫بر صفحه ی مضاعف روز و‬ ‫كاغذ .‬ …

Read More »