Home / Literature / شعرای افغانی / حمیرا نکهت دستگیرزاده / سروده ای از حمیرا نکهت دستگیرزاده : شهرزاد

سروده ای از حمیرا نکهت دستگیرزاده : شهرزاد

Homaira Nekhat Dastghirzadeh

شهرزاد

*
شهرزاد، ای قصه گوی روزگار
دیدی آخر شهر من هم
قصه شد!
قصه یی از غصه های روزگار
شهر من را دیده بودی هیچ تو؟
شهر نه، آیینه بود
باز تاب اشتیاق عاشقی
عشق های بی غروب و امقی
از دل بازار و کویش میدمید
چشم یاران قصه های آشنا
از نگاه شهر در خود می گشود
شهر نه، جانانه بود
واژۀ الفت – گیاه باغ هاش
عشق ابری در کبود سینه اش
قامت یاری – درخت سرو او
وه چه شهری، شهرزاد،
دست تا در آستانش می رسید
چون سبد پر میشد از اندام شوق
سرزمین مهر ورزی های گرم
کوچه هایش نا شکیب از رفت و آمد های شور
در میان صبح های مست نور

شهرزادی ای شهرزاد قصه گو!
با من از ویرانی کابل مگو
با من از کوچ عزیزانم نگو
از شکست لحظه های همدلی
در بساط آن بهارانم مگو
شهرزاد آیینۀ ذهن مرا
از غبار تلخ، زنگاری مبند
تو نمای شهر را از من مگیر
گیرم اینک، شهر من هم
قصه شد
قصۀ شهر مرا بهر خدا
گر که میگویی به لطف آغشته گو

 

حمیرا نکهت دستگیرزاده

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.