Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : سود دريا نيك بودی گر نبودی بيم موج‬

حکایتی از گلستان سعدی : سود دريا نيك بودی گر نبودی بيم موج‬

sadi

‫‫‫‫باب ششم : در ناتوانى و پيرى‬

.
حكايت‬

*
‫‫‫‫‫

‫شنيده ام كه درين روزها كهن پيری
‫خيال بست به پيرانه سر گيرد جفت‬

بخواست دختركی خوبروی ، گوهر نام‬
‫چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت‬

چنانكه رسم عروسی بود تماشا بود‬
‫ولی به حمله اول عصای شيخ بخفت‬

كمان كشيد و نزد بر هدف كه نتوان دوخت‬
‫مگر به خامه فولاد ، جامه هنگفت‬

به دوستان گله آغاز كرد و حجت ساخت‬
‫كه خان و مان من ، اين شوخ ديده پاك برفت‬

ميان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان‬
‫كه سر به شحنه و قاضی كشيد و سعدی گفت :‬

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نيست‬
‫تو را كه دست بلرزد، گهر چه دانی سفت‬

سود دريا نيك بودی گر نبودی بيم موج‬
‫صحبت گل خوش بدی گر نيستی تشويش خار‬

دوش چون طاووس می نازيدم اندر باغ وصل‬
‫ديگر امروز از فراق يار می پيچم چو مار‬


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*