Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : مگـر‬ خردی فراموش كردی كه درشتی می كنی

حکایتی از گلستان سعدی : مگـر‬ خردی فراموش كردی كه درشتی می كنی

sadi

‫‫‫‫باب ششم : در ناتوانى و پيرى‬

.
حكايت‬

*
‫‫‫‫وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم ، دل آزرده به كنجی نشست و گريان همی گفت : مگـر‬ خردی فراموش كردی كه درشتی

می كنی .‬

چه خوش گفت : زالى به فرزند خويش‬
‫چو ديدش پلنگ افكن و پيل تن‬

گر از خرديت ياد آمدى‬
‫كه بيچاره بودى در آغوش من‬

نكردى در اين روز بر من جفا‬
‫كه تو شير مردى و من پيرزن‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*