Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : رفتن و نشستن به كـه دويـدن و‬ گسستن

حکایتی از گلستان سعدی : رفتن و نشستن به كـه دويـدن و‬ گسستن

sadi

‫‫‫‫باب ششم : در ناتوانى و پيرى‬

.
حكايت‬

*
‫‫‫روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گريوه ای سست مانده .

پيرمردی ضعيف‬ از پس كاروان همی آمد و گفت :

چه نشينی كه نه جای خفتن است .

گفتم : چـون روم كـه نـه‬ پای رفتن است ؟

گفت : اين نشنيدی كه صاحبدلان گفته اند :

رفتن و نشستن به كـه دويـدن و‬ گسستن.‬

ای كه مشتاق منزلى ، مشتاب‬
‫پند من كار بند و صبر آموز‬

اسب تازى دوتگ رود به شتاب‬
‫اشتر آهسته مى رود شب و روز‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*