Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : تو به جاى پدر چه كردى ، خير؟‬ ‫تا همان چشم دارى از پسرت‬

حکایتی از گلستان سعدی : تو به جاى پدر چه كردى ، خير؟‬ ‫تا همان چشم دارى از پسرت‬

sadi

‫‫‫‫باب ششم : در ناتوانى و پيرى‬
حكايت‬

*
‫‫مهمان پيری شدم در ديار بكر كه مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی .

شبی حكايت كرد مرا‬ به عمر خويش بجز اين فرزند نبوده است .

درختی درين وادی زيارتگـاه اسـت كـه مردمـان بـه‬ حاجت خواستن آنجا روند .

شبهای دراز در آن پای درخت بر حـق ناليـده ام تـا مـرا ايـن فرزنـد‬ بخشيده است .

شنيدم كه پسر با رفيقان آهسته همی گفـت : چـه بـودی گـر مـن آن درخـت‬ بدانستمی كجاست تا دعا كردمی و پدر بمردی .

خواجه شادی كنان كه پسرم عاقل است و پسـر‬ طعنه زنان كه پدرم فرتوت است .‬

سالها بر تو بگذرد كه گذار‬
‫نكنى سوى تربت پدرت‬

تو به جاى پدر چه كردى ، خير؟‬
‫تا همان چشم دارى از پسرت‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*