Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : تندر ستانرا نباشد درد ريش‬

حکایتی از گلستان سعدی : تندر ستانرا نباشد درد ريش‬

sadi

‫‫‫باب پنجم : در عشق و جوانى‬

حكايت‬

*

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫يكی را از ملوك عرب حديث مجنون و ليلی و شورش حال او بگفتنـد كـه بـا كمـال فضـل و‬ بلاغت سر در بيابان نهاده است و زمام عقل از دست داده .

بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامـت‬ كردن گرفت كه در شرف نفس انسان چه خلل ديدی كه خوی بهـايم گرفتی و تـرك عشـرت‬ مردم گفتی؟ گفت :‬

كاش آنانكه عيب من جستند‬
‫رويت اى دلستان ، بديدنى‬

تا به جاى ترنج در نظرت‬
‫بى خبر دستها بريدندى‬

تا حقيقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی . فذلكن الـذى لمتننـى فيـه .

ملـك را در دل آمـد‬ جمال ليلی مطالعه كردن تا چه صورت است موجب چندين فتنه ، بفرمـودش طلـب كـردن .

در‬ احياء عرب بگرديدند و بدست آوردند و پيش ملك در صحن سراچه بداشتند .

ملـك در هيـات او‬ نظر كرد ، شخصی ديد سيه فام ، باريك اندام . در نظرش حقير آمد ، بحكم آنكه كمترين خـدام‬ حرم او بجمال ازو

در پيش بودند و بزينت بيش .

مجنـون بفراسـت دريافـت ، گفـت : از دريچـه‬ چشم مجنون بايد در جمال ليلی نظر كردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی كند.‬

تندر ستانرا نباشد درد ريش‬
‫جز به هم دردى نگويم درد خويش‬

گفتن از زنبور بى حاصل بود‬
‫با يكى در عمر خود ناخورده نيش‬

تا تو را حالى نباشد همچو ما‬
‫حال ما باشد تو را افسانه پيش‬

سوز من با ديگرى نسبت نكن‬
‫او نمك بر دست و من بر عضو ريش‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*