Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : گل به تاراج رفت و خار بماند‬

حکایتی از گلستان سعدی : گل به تاراج رفت و خار بماند‬

sadi

‫‫‫باب پنجم : در عشق و جوانى‬

حكايت‬

*

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫‫‫‫يكی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت كابين در خانه متمكن بماند‬ و مرد از محاورت او بجان رنجيدی و از

مجاورت او چاره نديدی تا گروهی آشنايان بـه پرسـيدن‬ آمدندش .‬

يكی گفتا : چگونه ای در مفارقت يار عزيز ؟

گفت : ناديدن زن بر من چنان دشخوار نيسـت كـه‬ ديدن مادر زن .‬

گل به تاراج رفت و خار بماند‬
‫گنج برداشتند و مار بماند‬

ديده بر تارك سنان ديدن‬
‫خوشتر از روى دشمنان ديدن‬

واجب است از هزار دوست بريد‬
‫تا يكى دشمنت نبايد ديد‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*