Home / Literature / اشعار خارجی ترجمه شده / سروده ای از پابلو نرودا : و يک روز صبح همه چيز به ناگاه ميسوخت

سروده ای از پابلو نرودا : و يک روز صبح همه چيز به ناگاه ميسوخت

Pablo Neruda - 3

و يک روز صبح همه چيز به ناگاه ميسوخت

و يک روز صبح شرا ره از زمين بيرون می آ مد

و انسانها را می بلعیـــد

و اين آتش بود

باروت بود

خون بود

شغال هائی که شغال می توانست انها را به عقب براند

سنگ هائی که خار خسک ميتوانست بگزد و تف کنــــد

مار هائی که مار ها از آنها نفرت داشتند

در برابر شمـــا
خون اسپانيــــا را د يدم که بالا می آمـــــد

تا شما را در موج غرور وکارد ها
غرق کنـــــد

ژ نرالهای خيــــانت
به خانهء مرده ام نگاه کنيـــــد

اما از خانهء مـــــرده

به جای گل، فلزی سوزان بيرون می آ يد
اما از هر روزن اسپانيـــــا

اسپانيــا بيرون می آ يد
اما از هر کودک مرده، تفنگی با دو چشم بيرون می آ يد

اما از هر جنايتی گلوله ها زاده می شوند
که روزی محل قلب شما را

خواهنــــــد يافت
و شـــما از من خواهيــــد پرسيد: چـــرا شعر تان

با ما از رويا و برگ ها سخن نمی راند؟
يا از آ تشفشان های زادگاه تان؟

بيایيد و خون را در کوچه ها ببينيـــــد

 

پابلو نرودا

Pablo Neruda

 

Pablo Neruda

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*