Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم‬

حکایتی از گلستان سعدی : ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم‬

sadi

‫‫‫باب پنجم : در عشق و جوانى‬

حكايت‬

*

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫يكی از متعلمان كمال بهجتی بود و معلم از آنجا كه حس بشريت است با حسن بشره او معاملتی‬ داشت و وقتی به خلوتش دريافتی گفتی :‬

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى‬
‫كه ياد خويشتنم در ضمير مى آيد‬

ز ديدنت نتوانم كه ديده در بندم‬
‫و گر مقابله بينم كه تير مى آيد‬

باری پسر گفت : آنچنان كه در اداب درس من نظری می فرمايی در آداب نفسم نيز تامل فرمای‬ تا اگر در اخلاق من ناپسندی بينی كه مرا آن پسند همی نمايد بر آن مرا اطـلاع فرمـايی تـا بـه‬ تبديل آن سعی كنم .

گفت : ای پسر ، اين سخن از ديگری پرس كه آن نظر كه مرا با تو اسـت‬ جز هنر نمی بينم .‬

چشم بدانديش كه بر كنده باد‬
‫عيب نمايد هنرش در نظر‬

ور هنرى دارى و هفتاد عيب‬
‫دوست نبيند بجز آن يك هنر‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.