Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان‬

حکایتی از گلستان سعدی : مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان‬

sadi

‫‫‫باب چهارم : در فوايد خاموشى‬

حكايت‬

*

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫

‫‫‫‫‫شاعرى پيش امير دزدان رفت و ثنايی بر او بگفت .

فرمود تا جامه ازو بركنند و از ده بدر كننـد.‬
‫مسكن برهنه به سرما همی رفت.

سگان در قفای وی افتادند .

خواست تا سنگی بردارد و سگان‬ را دفع كند ، در زمين يخ گرفته بود ، عاجز شد ، گفت : ايـن چـه حرامـزاده مردماننـد، سـگ را‬
‫گشاده اند و سنگ را بسته .

امير از غرفه بديد و بشـنيد و بخنديـد ، گفـت : ای حكـيم ، از مـن‬ چيزی بخواه .

گفت : جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمايی .

رضينا من نوالك بالرحيل.‬

اميدوار بود آدمى به خير كسان‬
‫مرا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان‬

سالار دزدان را رحمت بروی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستينی برو مزيد كرد و درمی چند.‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.