Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : دولت نه كوشيدن است ، چاره كم جوشيدن استحکایتی از گلستان سعدی :

حکایتی از گلستان سعدی : دولت نه كوشيدن است ، چاره كم جوشيدن استحکایتی از گلستان سعدی :

sadi

‫‫‫باب سوم : در فضيلت قناعت‬

حكايت‬

*

‫‫‫‫‫‫‫‫‫
‫‫مشت زنی را حكايت كنند كه از دهر مخالف بفغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسيده‬ . شكايت پيش پدر برد و اجازت خواست كه عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن كامی فراچنگ‬ آرم .‬

فضل و هنر ضايع است تا ننمايد‬
‫عود بر آتش نهند و مشك بشايند‬

پدر گفت : اى پسر!خيال محال از سر بدر كن و پای قناعت در دامن سلامت كش كـه بزرگـان‬ گفته اند : دولت نه كوشيدن است ، چاره كم جوشيدن است .‬

كسى نتواند گرفت دامن دولت به زور‬
‫كوشش بى فايده است ، وسمه بر ابروى كور‬

اگر به هر مويت دو صد هنر باشد‬
‫هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد‬

پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جر منافع و ديدن عجائـب و شـنيدن‬ غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصيل جاه و ادب و مزيـد مـال و مكتسـب و معرفـت‬ ياران و تجربت روزگاران چنانكه سالكان طريقت گفته اند :‬

تا به دكان و خانه در گروى‬
‫هرگز اى خام ! آدم نشوى‬

برو اندر جهان تفرج كن‬
‫پيش از آن روز كه ، كز جهان بروى‬

پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنين كه گفتی بی شمار است وليكن مسلم پنج طايفـه راسـت :‬

نخست بازرگانی كه با وجود نعمت و مكنت ، غلامان و كنيزان دارد دلاويز و شـاگردان چابـك .‬

هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرجگاهی از نعيم دنيا متمتع .‬

منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست‬
‫هر جا كه رفت خيمه زد و خوابگاه ساخت‬

آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس‬
‫در زاد و بوم خويش غريب است و ناشناخت‬

دومی عالمی كه به منطق شيرين و قوت فصاحت و مايه بلاغت هر جـا كـه رود بـه خـدمت او‬ اقدام نمايند و اكرام كنند .‬

وجود مردم دانا مثال زر طلى است‬
‫كه هر كجا برود قدر و قيمتش دانند‬

بزرگ زاده نادان به شهر واماند‬
‫كه در ديار غريبش به هيچ نستانند‬

سيم خوبريويی كه درون صاحبدلان به مخالطت او ميل كند كه بزرگان گفته اند : اندكی جمال‬ به از بسياری مال و گويند روی زيبا مرهم دلهـای خسـته اسـت و كليـد درهـای بسـته لاجـرم‬ صحبت او را همه جای غنيمت شناسند و خدمتش منت دانند .‬

شاهد آنجا كه رود، حرمت و عزت بيند‬
‫ور برانند به قهرش ، پدر و مادر خويش‬

پر طاووس در اوراق مصاحفديدم‬
‫هر كجا پاى نهد دست ندارندش پيش‬

چو در پسر موافقى و دلبرى بود‬
‫انديشه نيست گر پدر از وى برى بود‬

او گوهر است ، گو صدفش در جهان مباش‬
‫در يتيم را همه كس مشترى بود‬

چهارم خوش آوازی كه به حنجره داوودی آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد . پس بوسـيلت‬ اين فضيلت دل مشتاقان صيد كند و اربابی معنی به منادمت او رغبت نمايند و بـه انـواع خـدمت‬ كنند .‬

چه خوش باشد آهنگ نرم حزين‬
‫به گوش حريفان مست صبوح‬

به از روى زيباست آواز خوش‬
‫كه آن حظ نفس است و اين قوت روح‬

يا كمينه پيشه وری كه به سعی بازو كفافی حاصل كند تـا آبـروی از بهـر نـان ريختـه نگـردد ،‬ چنانكه خردمندان گفته اند :‬

گر به غريبى رود از شهر خويش‬
‫سختى و محنت نبرد پنبه دوز‬

ور به خرابى فتد ار مملكت‬
‫گرسنه خفتد ملك نيم روز‬

چنين صفتها كه بيان كردم ای فرزند در سفر موجب جمعيت خاطر ست و داعيه طيـب عـيش و‬ آنكه ازين جمله بی بهره است به خيال باطل در جهان برود و ديگر كسش نام و نشان نشنود.‬

هر آنكه گردش گيتى به كين او برخاست‬
‫به غير مصلحتش رهبرى كند ايام‬

كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد‬
‫قضا همى بردش تا به سوى دانه دام‬

پسر گفت : ای پدر ، قول حما را چگونه مخالفت كنيم كه گفته اند : رزق ار چه مقسـوم اسـت ،‬ به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگر چه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب .‬

رزق اگر چند بى گمان برسد‬
‫شرط عقل است جستن از درها‬

ورچه كس بى اجل نخواهد مرد‬
‫تو مرو در دهان اژدرها‬

درين صورت كه منم با پيل دمان بزنم و با شير ژيان پنجه درافكنم . پس مصلحت آن است ای‬ پدر كه سفر كنم كزين پيش طاقت بينوايی نمی آرم.‬

چون مرد در فتاد ز جاى و مقام خويش‬
‫ديگر چه غم خورد، همه آفاق جاى او است‬

شب هر توانگرى به سرايى همى روند‬
‫درويش هر كجا كه شب آمد سراى او است‬

اين بگفت و پدر را وداع كرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت :‬

هنرور چو بختش نباشد به كام‬
‫به جايى رود كش ندانند نام‬

همچنين تا برسيد به كنار آبی كه سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش بـه فرسـنگ‬ رفت .‬

سهمگين آبى كه مرغابى در او ايمن نبود‬
‫كمترين اوج ، آسيا سنگ از كنارش در ربود‬

گروهی مردمان را ديد هر يك به قراضه ای د رمعبر نشسته و رخت سفر بسته .جـوان را دسـت‬ عطا بسته بود ، زبان ثنا برگشود . چندانكه زاری كرد يـاری نكردنـد . مـلاح بـی مـروت بخنـده‬ برگرديد و گفت :‬

زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا‬
‫زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار‬

جوان را دل از طعنه ملاح بهم آمد . خواست كه ازو انتقـام كشـد ، كشـته رفتـه بـود . آواز داد و‬ گفت : اگر بدين جامه كه پوشيده دارم قناعت كنی دريـغ نيسـت . مـلاح طمـع كـرد و كشـتی‬ بازگردانيد .‬

بدوزد شره ديده هوشمند‬
‫در آرد طمع ، مرغ و ماهى ببند‬

چندانكه ريش و گريبان به دست جوان افتاد به خود دركشيد و ببی محابا كوفتن گرفت . يـارش‬ از كشتی بدر آمد تا پشتی كند ، همچنين درشتی ديد و پشت بداد . جز اين چاره نداشتند كـه بـا‬ او به مصالحت گرايند و به اجرت مسامحت نمايند ، كل مداره صدقه .‬

چو پرخاش بينى تحمل بيار‬
‫كه سهلى ببندد در كار زار‬

به شيرين زبانى و لطف و خوشى‬
‫توانى كه پيلى به مويى كشى‬

به عذر ماضی در قدمش افتادند و بوسه ی چندی به نفاق بر سو چشمش دادند . پس به كشـتی‬ درآوردند و روان شدند . تا برسيدند به ستونی از عمـارت يونـان در آب ايسـتاده . مـلاح گفـت :‬

كشتی را خلل هست ، يكی از شما كه دلاور تر است بايد كه بدين ستون بـرود و خطـام كشـتی‬ بگيرد تا عمارت كنيم . جوان بغرور دلاوری كه در سر داشت از خصم دل آزرده نينديشيد و قـول‬ حكما كه گفته اند : هر كه را رنجی به دل رسانيدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش‬ آن يك رنجش ايمن مباش كه پيكان از جراحت بدر آيد و آزار در دل بماند .‬

چو خوش گفت بكتاش با خيل تاش‬
‫چو دشمن خراشيدى ايمن مباش‬

مشو ايمن كه تنگ دل گردى‬
‫چون ز دستت دلى به تنگ آيد‬

سنگ بر باره حصار مزن‬
‫كه بود از حصار سنگ آيد‬

چندانكه مقود كشتی به ساعد برپيچيد و بالای ستون رفت ، ملاح زمـام از كفـش درگسـلانيد و‬ كشتی براند. بيچاره متحير بماند ، روزی دوبلا و محنـت كشـيد و سـختی ديـد . سـيم خـوابش‬ گريبان گرفت و به آب انداخت . بعد شبانروزی دگر بركنار افتاد از حيـاتش رمقـی مانـده . بـرگ‬ درختان خوردن گرفت و بيخ گياهان برآوردن تا اندكی قوت يافت . سـر دربيابـان نهـاد و همـی‬ رفت تا تشنه و بی طاقت به سر به چاهی رسيد ، قومی بر او گرد آمده و شربتی آب بـه پشـيزی‬ همی آشاميدند. جوان را پشيزی نبود ، طلب كرد و بيچارگی نمود رحمت نياوردند . دست تعـدی‬ دراز كرد ميسر نشد . بضرورت تنی چند را فرو كوفت ، مرداتن غلبه كردند و بـی محابـا بزدنـد و‬ مجروح شد .‬

پشه چو پر شد بزند پيل را‬
‫با همه تندى و صلابت كه او است‬

مورچگان را چو بود اتفاق‬
‫شير ژيان را بدرانند پوست‬

بحكم ضرورت در پی كاروانی افتاد و برفت . شبانگه برسيدند به مقامی كه از دزدان پر خطر بود‬.
‫كاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاك نهاده . گفت : انديشه مداريد كه منم درين‬ ميان كه بتنها پنجاه مرد را جواب می دهم و ديگران جوانان هم ياری كنند . اين بگفت و مـردم‬ كاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی كردند و بـه زاد و آبـش دسـتگيری‬ واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمه ای چنـد از‬ سر اشتها تناول كرد و دمی چنـد از آب در سـرش آشـاميد تـا ديـو درونـش بيارميـد و بخفـت .‬
‫پيرمردی جهان ديده در آن ميان بود ، گفت : ای ياران ، من ازيـن بدرقـه شـما انديشـناكم نـه‬ چندانكه از دزدان . چنانكه حكايت كنند كه عربی را درمی چند گرد آمده بود و بشب از تشـويش‬ لوريان در خانه تنها خوابش نمی برد . يكی از دوستان را پيش خود آورد . تا وحشت تنهـايی بـه‬ ديدار او منصرف كند و شبی چند در صحبت او بود چندانكه بر درمهايش اطـلاع يافـت ، ببـرد و‬ بخورد و سفر كرد . بامدادان ديدند عرب را گريـانن و عريـان . گفتنـد : حـال چيسـت مگـر آن‬ درمهای تو را دزد برد ؟

گفت : لا والله بدرقه برد.‬

هرگز ايمن ز مار ننشستم‬
‫كه بدانستم آنچه خصلت او است‬

زخم دندان دشمنى بتر است‬
‫كه نمايد به چشم مردم دوست‬

چه مى دانيد؟ اگر اين هم از جمله دزدان باشد كه بعغياری در ميان ما تعبيه شده اسـت . تـا بـه‬ وقت فرصت يارا ن را خبر دهد . مصلحت آن بينم كه مر او را خفته بمانيم و بـرانيم . جوانـان را‬ تدبير پير استوار آمد و مهابتی از مشـت زن در دل گرفتنـد و رخـت برداشـتند و جـوان را خفتـه‬ بگذاشتند . آنگه خبر يافت كه آفتاب در كف تافت . سر برآورد و كاروان رفته ديد. بيچـاره بسی‬ بگرديد و ره بجايی نبرد . تشنه و بينوا روی بر خاك و دل بر هلاك نهاده همی گفت :‬

درشتى كند با غريبان كسى‬
‫كه نابود باشد به غربت بسى‬

مسكين درين سخن بود كه پادشه پسری بصيد از لشكريان دور افتاده بود ، بالای سرش ايستاده‬ همی شنيد و در هياتش نگه می كرد. صورت ظاهرش پاكيزه و صورت حالش پريشان . پرسـيد :‬
‫از كجايی وبدين جايگه چون افتادی ؟ برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت كرد . ملك زاده را‬ بر حال تباه او رحمت آمد ، خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خـويش آمـد .‬
‫پدر به ديدار او شادمانی كرد و بر سلامت حالش شكر گفت . شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود‬ از حالت كشتی و جور ملاح و روستايان بر سر چاه و غدر كاروانيان با پدر می گفت . پدرگفـت :‬
‫ای پسر ، نگفتمت هنگام رفتن كه تهيدستان را دست دليری بسته است و پنجه شيری شكسته؟‬

چو خوش گفت آن تهى دست سلحشور‬
‫جوى زر بهتر از پنجاه من زور‬

پسر گفت : ای پدر هر آينه تا رنج نبری گنج نبری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نيـابی و تا دانه پريشان نكنی خرمن برنگيری. نبينی به اندك مايه رنجی كه بردم چه تحصـيل راحـت‬ كردم و به نيشی كه خوردم چه مايه عسل آوردم.‬

گرچه بيرون ز رزق نتوان خورد‬
‫در طلب كاهلى نشايد كرد‬

غواص اگر انديشه كند كام نهنگ‬
‫هرگز نكند در گرانمايه به چنگ‬

آسيا سنگ زيرين متحرك نيست لاجرم تحمل بار گران همی كند.‬

چو خورد شير شرزه در بن غار؟‬
‫باز افتاده را چه قوت بود‬

تا تو در خانه صيد خواهى كرد‬
‫دست و پايت چو عنكبوت بود‬

پدر گفت : ای پسر ، تو را درين نوبت فلك ياوری كرد و اقبال رهبری كه صاحب دولتی در تـو‬ رسيد و بر تو ببخشاييد و كسر حالت را به تفقدی جبر كرد و چنين اتفاق نادر افتد و بر نادر حكم‬ نتوان كرد . زنهار تا بدين طمع دگر باره گرد ولع نگردی .‬

صياد نه هر بار شگالى ببرد‬
‫افتد كه يكى روز پلنگى بخورد‬

چنانكه يكی از ملوك پارس نگينی گرانمايه بر انگشتری بود . باری بحكم تفرج با تنی چنـد از‬ خاصان به مصلای شيراز برون رفت . فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب كردند تا هر كـه‬ تير از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد . اتفاقا چهارصد حكم انداز كه در خـدمت او بودنـد‬ جمله خطا كردند مگر كودكی بر بام رباطی كه به بازيچه تير از هر طرفی می انداخت . باد صـبا‬ تير او را به حلقه انگشتری در بگذرانيد . و خلعت و نعمت يافت و خاتم بـه وی ارزانـی داشـتند .‬
‫پسر تير و كمان را بسوخت. گفتند : چرا كردی ؟ گفت : تا رونق نخستين بر جای بماند .‬

گه بود از حكيم روشن رايى‬
‫بر نيايد درست تدبيرى‬

گاه باشد كه كودكى نادان‬
‫به غلط بر هدف زند تيرى‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

Avatar
  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.