Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم‬ ‫از التفات به مهمانسراى دهقانى‬

حکایتی از گلستان سعدی : ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم‬ ‫از التفات به مهمانسراى دهقانى‬

sadi

‫‫‫باب سوم : در فضيلت قناعت‬

حكايت‬

*

‫‫‫‫‫‫يكى از ملوك با تنی چند از خاصان در شكارگاهی به زمستان از عمـارت دور افتادنـد تـا شـب‬ درآمد . خانه دهقانی ديدند .

ملك گفت : شب آنجا رويم تا زحمـت سـرما نباشـد .

يكی از وزرا‬ گفت : لايق قدر پادشاه نيست به خانه دهقانی التجا كردن ، هم اينجا خيمه زنيم و آتش كنـيم .‬

دهقان را خبر شد ، ماحضری ترتيب كرد و پيش آورد و زمين ببوسيد و گفت : قدر بلنـد سـلطان‬ نازل نشدی وليكن نخواستند كه

قدر دهقان بلند گردد.

سلطان را سخن گفـتن او مطبـوع آمـد ،‬ شبانگاه به منزل او نقل كردند ، بامدادانش خلعت نعمت فرمود .

شـنيدندش كـه قـدمی چنـد در‬ ركاب سلطان همی رفت و می گفت :‬

ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم‬
‫از التفات به مهمانسراى دهقانى‬

كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد‬
‫كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطانى‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*