Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : بينوايى به از مذلت خواست‬

حکایتی از گلستان سعدی : بينوايى به از مذلت خواست‬

sadi

‫‫‫باب سوم : در فضيلت قناعت‬

حكايت‬

*

‫‫يكى از علما، عيالوار بود و از اين رو خرج بسيار داشت ، ولى درآمدش انـدك بـود، مـاجرا را بـه‬ يكى از بزرگان ثروتمند كه ارادت

بسيار به آن عالم داشت ، بيان كرد، آن ثروتمند بزرگ ، چهـره‬ در هم كشيد، و از سؤ ال آن عالم خوشش نيامد.‬

ز بخت روى ترش كرده پيش يار عزيز‬
‫مرو كه عيش بر او نيز تلخ گردانى‬

به حاجتى كه روى تازه روى و خندان رو‬
‫فرو نبندد كار گشاده پيشانى‬

آن ثروتمند بزرگ ، كمى بر جيره اى كه به عالم مى داد افزود، ولى از اخـلاص او بـه آن عـالم‬ بسيار كاسته شد، پس از چند روز،

وقتى كه عالم آن محبت قبلى را از آن ثروتمند نديد، گفت :‬

نانم افزود آبرويم كاست‬
‫بينوايى به از مذلت خواست‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.