Home / Short Stories / داستان های کوتاه / داستان کوتاه : آستین‌های سبز اثر هلن سیمپسون

داستان کوتاه : آستین‌های سبز اثر هلن سیمپسون

helen simpson-1

 

آستین‌های سبز

 
دختر گفت: باغبانی!

و صندلی اش را طوری که می‌دانست حرس مادرش را در می‌آورد عقب داد: مثل بافتنی می‌ماند نه؟

مادرش گفت: لارا بسه. صندلی را می‌شکنی.

لارا گفت: نشانه میانسالی، پیری. وقتی دیگرهیچ چیزتوی زندگی آدم نمانده از این کارها می‌کند.

مادرش سوزان از بالای عینک مطالعه باریکش که تازه خریده بود به او نگاهی انداخت و گفت: مگر قرارنبود درباره هنری هشتم مطالعه کنی.

لارا پدرش را که با قیچی باغبانی توی باغچه کار می‌کرد نشان داد و گفت: نگاهش کن چطوری دور خودش می‌چرخد! شما دوتا عشق کنترل کردن دارید. باید ولش کنید به حال خودش وحشی بشود.

سوزان زیر لب گفت: خوب.

و سر کارش برگشت.

– باید بگذارید علفزار بشود. سبز باشید. مثل جنگل.

سوزان گفت: همینطور هم خواهد شد. سنجاب های گنده و چاق مثل میمون روی درخت ها تاب می‌خورند. خیلی خوب لارا چطوره یک کم درست را دوره کنی.

لارا داد زد: به من نگو چی کار کنم.

سوزان گفت: همچین خیالی هم ندارم. اما اگر می‌خواهی میز آشپزخانه را اینطوری شلوغ کنی وقتی که خودت توی اتاقت میز به آن خوبی داری..

لارا آرام گفت: گوش کن چی می‌گم. این زحمتی که من دارم به خودم می¬دهم و برای امتحان درس ها را دوره می‌کنم کاملا دل به خواهی است. اجباری نیست، خودم انتخاب کرده ام. تمام بچه های باهوش دارند تجارت اینترنتی راه می‌اندازند؛ وقتشون را برای همچین چیزی تلف نمی‌کنند حتی خوابش را هم نمی‌بینند که این کار را بکنند. در عرض پنج سال میلیونر می‌شوند اما من بیست سی هزار دلار قرض بالا خواهم آورد.

زنگ موبایلش حرفش را قطع کرد؛ آهنگی پرسروصدا و رقصی بود. بلافاصله لارای عصبانی و بی حوصله سرتاپا لبخند و ناز شد. ” راستی …راستی … نه نه او اصلا اینطوری نیست. آه چه بامزه…”

و قهقهه خنده بی ظرافتش پشت هم توی اتاق پیچید.

سوزان از پنجره به ماه می‌با رنگ های سبز و سفیدش نگاه کرد. فکر کرد آخر تقصیر همه چیز گردن من می‌افتد. چه هوای متغییری بود، مثل تغییرات هورمونی یا یک نمایش ملودرام، در عرض یک ساعت طوفان و رعد و برق به آفتاب درخشان یا برعکس تبدیل می‌شد. صبح زود قبل از صبحانه بیرون رفته بود و از لابه لای موهایش نسیم ملایم را روی پوستش حس کرده بود. برگ های تازه بهاری با سرعت حداقل یک اینچ در روز بزرگ می‌شدند. می‌شد نشست و بزرگ شدن شان را مثل یک تحریک جنسی نگاه کرد. رابطه جنسی با لذت زیاد بدون آن که مهم باشد طرف مقابل کیست. چیزی که وقتی همسن لارا بود نخواسته بود. دیگر نباید او را ببیند. از طرف دیگر نمی‌خواست. دفترش دنیای دیگری بود. ربطی به آنها نداشت.

لارا تلفنش را تمام کرد و گفت: روبی بود.

– روبی این روزها چطوره؟ دیگر با آن پسره بهم زد؟ اسمش چی بود؟ شان؟

– آه. نه به هم نزد. روبی بهش اعتماد ندارد اما دلیل نمی‌شود باهاش به هم بزند. نه. مجبورش کرده رمز ای میل هات¬میلش را بهش بدهد که هر وقت خواست بتونه نامه هاش را بخواند.

سوزان گفت: راستی؟

لارا به بری که از توی باغچه آمد و کنار او نشست گفت: مواظب باش بابا. حواست به یادداشت های من باشد.

سوزان نگاهی به شوهرش انداخت و فکرکرد: او رمز من را نمی‌داند.

بری پیروزمندانه به بازوی لارا زد و گفت: یکی از مزاحم کوچولوها را گرفتم. انداختمش زیر در سطل اشغال و روی در آجر گذاشتم.

لارا گفت: کدام مزاحم کوچولو؟

– یک سنجاب.

سوزان فکر کرد دست کم در نفرتشان از سنجاب ها با هم تفاهم دارند. اوایل آن سال با ناراحتی غنچه های گاز زده کاملیای سفید را که مثل ذرت بو داده روی چمن ریخته بود نگاه کرده بودند و از عصبانیت روی چمن ها پا کوبیده و مشت هایشان را توی هوا تکان داده بودند. بری کم کم با اشتیاق درباره تله موش صحبت می‌کرد. با شگفتی گفته بود: تمیز، سریع، انسانی. یک فک فلزی قوی پایین می‌آد و گردنشان را می‌زند.

بری زود جوش می‌آورد درست مثل لارا. هر دو تاشان مثل سنگ آتش زنه زود گر می‌گرفتند و حساس بودند . سوزان از این که همیشه نقش میله برق گیر را برای عصبانیت های ناگهانی آن ها بازی کند خسته شده بود.

لارا گفت: از بین این همه موضوع تو دنیا شما سنجاب ها را پیدا کردید که اعصابتون را خرد کنند؟ گرم شدن کره زمین چی؟ چرا غصه آن را نمی‌خورید؟ به خاطر این همه سفرهوایی شماها بچه های من از گرما کباب خواهند شد.

بری دست توی موهای دخترش کرد و گفت: باید سرش را ببرم و بزنم سر میخ، همان بلایی که هنری هشتم سر خیانتکارها می‌آورد.

سوزان فکر کرد: بری نمی‌داند. نمی‌داند.

لارا از زیر مژه هایش به پدرش نگاه کرد و گفت: خیلی بیرحمانه است. واقعا نمی‌کشیش که مگر نه؟

بری شانه اش را بالا انداخت و گفت: نمی‌دانم چی کار کنم. انگار هیچ چیز دیگری جلوشان را نمی‌گیرد.

سوزان گفت: قانون می‌گوید هر سنجابی را که شکار کنی باید ببری تو جنگل.

لارا گفت: و آن جا بکشیش؟ مثل سفید برفی؟

سوزان گفت: نه آزادش کنی.

بری گفت: همین مانده که شنبه ام را تلف کنم یک سنجاب را ببرم بگردانم. سوزان راستی مگر قرار نبود یک کم دیگر کود گلدان جور کنی. تقریبا تمام شده.

سوزان به آن دوکه پهلوی هم کنار میز نشسته بودند نگاه کرد. بری بور بود اما ترکیب رنگ آنگولا ساکسونی داشت، با چشم هایی آبی کشیده که گاه گاه ظاهر خطرناکی به او می‌داد. لارا هم بور بود اما خیلی از پدرش بورتر، با موهایی که به سفیدی می‌زد و پوستی آن قدر روشن که اجزای صورتش را مثل میوه نشان می‌داد؛ دهانش آدم را یاد گیلاس، یا وقتی خمیازه می‌کشید توت فرنگی، می‌انداخت. اولین بار نبود سوزان از این که ژن های به ظاهر قالب خودش- چشم های قهوه ای و پوست تیره- در مقابل ژن های بری شکست خورده بودند تعجب می‌کرد. خانواده سوزان، که بری یک بار وقتی روز بعد از کریسمس از خانه آنها در کرنوال بر می‌گشتند گفته بود یک مشت آدم ناسازگار هستند که سرشان برای دردسر درد می‌کند، هنوز بعد از هفده سال می‌گفتند امکان ندارد ازدواج سوزان با این آدم رک و راست اهل منچستر که استعداد چاق شدن و وزن کردن داشت دوام بیاورد.

سوزان گفت: هنری هشتم قلدر بود. چشم هاش مثل خوک بود و اخلاقش تند بود. فقط همین ازش یادم مانده.

بری با غرور شروع کرد: فاسدهای قدرت مطلق..

لارا حرفش را برید: دقیقا

سوزان گفت: نکته مهم درباره فرمانروایان ستمگر این است که خودخواه هستند و عاشق خودنمایی. مگر با فرانسیس اول کشتی نگرفت؟ همه شون هم قد کو تاه هستند. هیتلر. ناپلئون. استالین کفش پاشنه بلند می‌پوشید.

بری گفت: هنری هشتم قد کوتاه نبود. مرد خوش اندامی‌بود.

نفسش را از سینه بیرون داد و دست هایش را روی کمر کلفتش گذاشت. مثل این بود که بازوهایش را به کمرش زده باشد.

لارا بشکن زد: شماها خیلی آدم را عصبانی می‌کنید. همه کسانی که هم سن شما هستند، پیرها، فکر می‌کنند که درس تاریخ همان طوری است که زمان خودشان بوده. اما الان خیلی سخت تر شده.

بری نجوا کرد: طلاقش داد، گردنش را زد، مرد. طلاقش داد، گردنش را زد، نجات پیدا کرد. آن پیره را که مال اسپانیا بود و آن زشته، جادوگر اهل فلندر را طلاق داد، مگر نه؟ گردن هر کی را که بهش خیانت می‌کرد می‌زد.

سوزان فکر کرد بری حتی اگراز چیزی بوبرده باشد، نمی‌خواهد بداند.

لارا با عصبانیت گفت: الان دیگر این جوری نیست. آن ماجرای زن ها مال بچه هاست. الان همه اش خشک و مقدس و مسیحی شده.

– خشکه مقدس.

– هرچی.

سوزان گفت: آن بولین هفت سال منتظرش گذاشت. آستین های سبز را هنری هشتم برای او نوشت. بعد براش یک دختر دنیا آورد نه یک وارث پسر. برای همین هم گفت: گردنش را بزنید. اما هنوز یک کم دوستش داشت به همین خاطر به واردترین شمشیرباز فرانسه پول داد تا بیاید و کار را تمام کند.

بری از پهلو نگاه کرد و گفت به خاطر این که دختر دنیا آورده بود نبود. بخاطر این بود که زنا کرده بود.

سوزان یک لحظه زبانش بند آمد. گفت: لولاردها.

بری گفت: آنها چی؟

سوزان فکر کرد ما هیچ وقت از تلفن همراهمان به هم زنگ نزده ایم. ذهنش وحشیانه از این شاخه به آن شاخه می‌پرید.همیشه فقط به هم ای میل داده ایم و بری رمز من را نمی‌داند. کامپیوتر من توی دفتر است، به ای میل های من دسترسی ندارد. حتی اگر موبایل بلک بری من را بردارد نمی‌داند چطور ازش استفاده کند.

گفت: آن ها یک ربطی به نان و شراب مسیح نداشتند؟

بری گفت: نه.

چشم های آبی براقش را به او دوخت.

لارا دستش را توی هوا نگه داشت تا آنها را ساکت کند و زمزمه کرد: جان لامبرت را در سال 1538 به ستون بستند و سوزاندند برای این که اعتقاد داشت جسم مسیح موقع عشا ربانی حضور نداشت. نان و شراب مراسم عشا ربانی.

بری گفت: کاتولیک ها هنوز همین عقیده را دارند. این که نان تبدیل به بدن مسیح شد. به معنی واقعی.

لارا گفت: اما اجازه ندارند که به کاندوم اعتقاد داشته باشند.

بری گفت: چی؟

و ناگهان مثل یک دختر ازدواج نکرده سرخ شد.

– لارا می‌شود برای من یک لیوان چایی درست کنی تا من تصمیم بگیرم با این زندانی چی کار کنم.

سوزان گفت: زندانی؟

بری یادآوری کرد: سنجاب.

سوزان فکر کرد، من.

لارا از سر یادداشت هایش بلندشد و گفت: آخرین برده ات از چی مرد؟

وقتی که کتری را پر می‌کرد شروع به آواز خواندن کرد:

افسوس عشق من تو به من بد کردی

من را به تندی کنار گذاشتی…

به نظر سوزان رسید که بری به او زل زده است.

لارا خواند: وقتی که من تو را این قدر دوست داشتم و ازدر کنار تو بودن خوشحال بودم…

– مامان این تنها آوازی بود که تو بلد بودی. وقتی می‌خواستی من را بخوابانی برام می‌خواندیش. هر شب. آستین های سبز.

سوزان گفت: آره.

این دیگر آخرش بود. اگر قرار بود که احساس گناه کند حالا وقتش بود. دختر هفده ساله اش رمز او را توی آوازش بخواند. انتخاب احمقانه ای بود. واقعا خیلی واضح بود. شاید بری همینطور شانسی واردش کرده باشد. با این حال سوزان به هیچ عنوان احساس گناه نکرد. به بری ربطی نداشت. فقط نمی‌خواست مچش را بگیرد.

بری با حالتی جدی گفت: می‌تونم با میخ بکوبمش به داربست. البته بعد از این که کشتمش.

سوزان گفت: چرا این کار را بکنی؟ چرا میخش کنی به داربست؟

بری گفت: برای هشدار به بقیه شون.

سوزان گفت: مجازات اعدام برای درس عبرت فایده ای نداره. این را ثابت کرده اند. جلوی هیچ کس را نمی‌گیرد.

لارا که پشت میز برگشته بود گفت: دار زدن، غرق کردن، چهار قسمت کردن. معنی اش چیه؟

بری گفت: آن نیست که دست و پای مجرم را می‌بندند به چهارتا اسب و اسب ها را به چهار جهت مختلف ول می‌کنند؟

لارا گفت: عق.

و خشکش زد.

سوزان گفت: نه. آن یک اسم دیگر دارد.

بری گفت: غیر اشراف زاده ها را دار می‌زدند. اشراف را گردن می‌زدند. هنوز هم توی عربستان سر را مجرم ها قطع می‌کنند.

سوزان گفت: واقعا؟

بری گفت: وقتی که سر بریده را بالا نگه می‌دارند تا چند ثانیه، می‌دانی، در واقع می‌تواند جمعیت را ببیند. آن قدر اکسیژن توی مغز می‌ماند که تا ده ثانیه دیگر فعال باشد.

سوزان گفت: خیلی خوب. بیا لارا برگرد سر کارت. تقریبا از صبح هیچ کاری نکرده ای.

لارا داد زد: واقعا شماها اعصاب خرد کن هستید. نمی‌توانید کاری به کار من نداشته باشید؟ همیشه باید حال آدم را بگیرید.

– اگر ننشینی سرش قبول نمی‌شوی. اگر بخوای می‌توانم ازت بپرسم.

لارا داد زد: ساکت شو. فکر می‌کنی هرچی که دلت می‌خواهد می‌توانی به من بگویی؟ اصلا برای من خلوتی نمی‌گذاری.

سوزان فکر کرد؛ خلوت. من یک کمی‌ازش دارم. خلوت. یا هر چی که دوست داری اسمش را بگذار.

بری گفت: ببین لارا. اگر می‌خواهی یک کم درس بخوانی ما تنهات می‌گذاریم. مگر نه سوزان. بیا، می‌خواهم بیای کمکم کنی تصمیم بگیرم با این مجرم چی کار کنم.

سوزان گفت: آه آره.

در آشپرخانه به حیاط سنگفرش شده مربعی باز می‌شد که با گلدانهای مینا و رزماری و مریم گلی تزیین شده بود. به دیوار پهلویی یک قاب دست ساز آویزان بود که ساقه های کلفت شمعدانی را که برای قلمه زدن بریده بودند روی آن گذاشته بودند تا نزدیک آخر ماه بکارند. کنار آن بوته ای گل صد تومانی بود با گل های صورتی بزرگ و شاداب در اوج شکفتگی شان. بری دست سوزان را گرفت و جلو دهانش نگه داشت. نوک انگشت هایش را بوسید، بعد آنرا توی دهنش کرد و دندانهایش را روی آن فشار داد تا این که سوزان گفت: آخ.

و دستش را عقب کشید.

گفت: پشت سایبان است. کلی آجر سنگین روش گذاشته ام.

– تصمیم گرفتی باهاش چی کار کنی؟

– خوب امیدوار بودم تو نظری داشته باشی.

سوزان با احتیاط گفت: آه.

لحظه ای مکث کرد انگشت های پایش را توی کفش نگاه کرد. ادامه داد: بستگی دارد که بخواهی بکشیش یا نه. و اگر بخواهی باید بهت هشدار بدهم که لارا از دستت ناراحت خواهد شد و جلاد و ظالم صدات خواهد کرد و هرچی اسم دیگر که به دهنش بیاد.

بری پرسید: چه گلی دوست داری؟ می‌خواهم برات بکارمش.

سوزان گفت: باید بدانی. تا حالا دیگر باید بدانی چه گلی دوست دارم.

– می‌دانم که باید بدانم، اما نمی‌دانم.

دست در دست هم تا انباری باغچه رفتند. آنجا روی در آهنی سطل آشغال یک کپه آجر گذاشته شده بود.

بری گفت: خوب؟

سوزان جواب داد: رز. اما نه هر رزی.

فکر کرد خوب فکر نکن که بعدش بیشتر از این توضیح می‌دهم که چه رزی. اما من آن گل های محمدی ظریف و کوچک را دوست دارم که بوی شیرین و غلیظی دارند و گلبرگ های چین خورده و رنگ سرخ قدیمی‌شون. این هم باید راز من بماند، مگر نه؟

بری گفت: لحظه افشای حقیقت.

همانطور که کپه آجرها را با پایش تکان می‌داد درسطل را از دسته اش گرفته بود. یک طرف در را چند اینچی بلند کرد. هیچ چیزتکان نخورد. چند اینچ دیگر بلندش کرد و خم شد تا نگاهی زیر آن بیندازد. بعد مثل پیشخدمتی که سرپوش نقره ای را از روی بشقاب رست بیف بلند می‌کند، سریع در را با حالتی پیروزمندانه توی هوا بلند کرد. دهانش باز ماند.

گفت: رفته. رفته.

سوزان نفس اش را که حبس کرده بود بیرون داد. پس.

– نه سوزان واقعا گرفته بودمش. آنجا بود. خیلی کوچولو بود، بچه بود، اما آن تو بود. حتما یک جوری با تقلا به بیرون راه دربرده.

سوزان با اعتماد به نفس زیاد و بی احساس گفت: خیال پردازی کردی.

-چه طور ممکنه خیال کنم یک سنجاب گرفتم؟

گفت: لارا راست می‌گه تووسواس پیدا کرده ای.

بری نا امید گفت: باور نمی‌کنی مگر نه؟

سوزان دست او را بلند کرد و بوسید. بعد برگشت و همانطور که زیر لب آواز می‌خواند به طرف باغچه رفت.

 

هلن سیمپسون

Helen Simpson

مترجم : دنا فرهنگ

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.