Home / Short Stories / داستان های کوتاه / داستان کوتاه : آواز اثر اسماعیل کاداره

داستان کوتاه : آواز اثر اسماعیل کاداره

Ismail Kadare-2

 

آواز
هر چه زمان بیشتر می گذشت ، این رویا بیشتر تسخیرش می كرد ، رویایی واحد : رویای اینكه روزی آوازی زاده شود كه نام او را بزرگ بدارد؛ آوازی كه خودش هم شبانگاه در كوهستان در زیر آسمان پوشیده از ابر بتواند آن را بشنود . ولی پس از آن همه سالها ، هرگز كسی به فكر نیفتاد بود كه او را بسراید . با حیرت می اندیشید ، حال آنكه هنوز جوان بود ، روزگار درازی در پیش رو داشت .

سالیان درازی پیش از آن در یك شب پائیزی ، زمانی كه تنها در راه املاك خود ، در دل كوهساران ، پیش می رفت این رویا در او زاده شده بود. در افق های چهار گانه ، در سیاهی شب، كوهای بلند تر و تهدید آمیز تر، روی می نمودند و او كه تفنگ بر دوش قدم بر می داشت . در پای این ارتفاعات سر گیجه آور تیره، بیش از پیش ، خود را خرد و حقیر می یافت . بر اثر این احساس ، روحش از پای در آمده بود و او همچنان پیش می رفت كه ناگهان از جایی بسیار دور آوازی به گوشش رسید .

آوازی قهرمانی بود با صدایی كشیده و دارای الحان نافذ خوانده می شد، صدا از كلبه ای دور ، گم گشته در ظلمت ، بر می خاست. باد این آواز را بی هدف به هر سو می برد و او نتوانست مبدأ دقیق آن را تشخیص دهد؛ سپس صدا رفته رفته خاموش شد و آواز غیر قابل دسترس تر و ابدی تر از خود كوهساران، ، در نقطه ای در آن سوی كوه ها محو شد. آن زمان بود كه رویای بزرگ او ناگهان پا به عرصه وجو نهاد : رویای آنكه بشنود نامش در آوازی ، همانگونه محزون و رقت انگیز ، در دل شب بر زبان رانده شود .

از آن زمان سالیان درازی گذشته بود و هیچ آوازی به زندگیش پیوند نخورده بود . درست است كه زیر آسمان ماله سی بیش از پیش از شما ر آوازه های نو كاسته می شد، ولی باز هم اینجا و آنجا ، آوازی می ساختند و حتی پیش می آمد كه در آنها زندگانی را بستانند. و او مدام با حیرت از خود می پرسید :« یعنی هیچ كس نخواهد بود كه آوازی نثار من كند؟» و اندوه، بیش از پیش ، او را دچار اندوه می كرد .

در یك روز بازار ، در دهكده ای دور افتاده ، مردی را در كافه ای به قتل رساند. قربانیش به خانواده ای تعلق داشت كه پدر كشتگی دیرین، آن را در برابر خانواده خودش قرار می داد. در حقیقت ریختن خون این مرد وظیفه او نبود ، زیرا در میان افراد طایفه خودش كه شمارش هم فراوان بود- او دورترین خویشاوندان قربانی سابق این انتقام گیری به شمار می رفت. و لی او جرأت كرد كه جان خود را به خطر بیندازد و در وسط كافه آن دهكده دور افتاده، قاتل را به قتل رساند. اما با وجود چنین اقدامی ، كسی آوازی وقف او نكرد . وقتی كه شب فرا می رسید، او بیهوده انتظار می كشید تا نام خود را در آوازی بشنود.

اما شب ها همه به نحوی یكسان سرد، به نحوی یكسان یأس بار ، خفه و بی رنگ ، می آمدند و می رفتند. مرد اندوه زده و رنگ باخته ، به خود می گفت: « هرگز، هیچ كس!» و یاران روستایی اش را كه كیسه ای ذرت بر دوش داشتند و از زمین های دور افتاده شان باز می گشتند، نظاره می كرد. روزی یكی از سالخوردگان خطه به آن گفته بود : « آواز به بهایی گزاف به چنگ می آید . پسرم دلباخته، آواز نباش ، زیرا كه آواز زندگی ها طلب می كند!»

مرد با خود اندیشیده بود:« نمی توانم گمان كنم كه آواز به چنین بهایی به دست آید . و اگر اینطور باشد…» شبی ، دختری را از خطه ای دیگر ربود . نه آن كه این دختر را دوست داشته باشد ؛ بلكه فقط می خواست كه آوازه نامش همه جا پخش شود . ولی هفته ها و ماه های زمستان پر برف و باد گذشت و او در كنار این همسر كه اكنون می دانست كه شوهر به او علاقه قلبی ندارد ، انتظار می كشید و آواز رویایی هرگز به گوش نمی رسید. آن گاه به خود می گفت:« كسی چه می داند، وقتی دوباره بهار شود …» و اندوه عمیقی كه او را می فرسود در چشمانش خوانده می شد .

تأكید می ورزید:« آری ، بهار، آوازه ها را بارور می كند.» اما بهار نیز آمد و به همان نحو گذشت و در هیچ جا كمترین آوازی در بزرگداشت نام او طنین نیفكند. باز هم امید ورزید:« شاید این تابستان بیاید. آن وقت شبها گرم است ومردان كمتر نگران گرسنگی خود هستند.» اما تابستان هم به نوبه خود سپری شد و چشمان او در كاسه خانه گود افتاده اش اندوه بار شد. پرندگان، دسته دسته چراگاههای كوهستانی را ترك می كردند و از شمال شرق، ابرهای بارانی پی در پی می رسیدند. باد، زوزه كشان از این خلا های عظیم می گذشت.

در یك شب پائیزی ، اعضای موكبی كه عروسی را به سوی دهكده دور افتاده شان می بردند، در نزدیكی دهكده بزرگی ، گرفتار باران شدند. چون به اسبها هی زدند كه سریعتر قد م ها بردارند ، با پیكر مردی كه در كنار جاده افتاده بود مواجه شدند. تفنگش را حمایل كرده بود و بارانی كه موهایش را خیس می كرد، خونی را كه مرد به آن آغشته بود ، شسته بود. یكی ازافراد موكب ، او را به پشت غلتاند ، ولی كسی نتوانست بگوید كه او كیست. او را همانجا رها كردند و به سوی دهكده كاملا نزدیك، به قصد مهمانخانه ای كه شب را در آن بگذرانند، اسب تاختند و در آن مهمانخانه، زمانی را كه می نوشیدند ، یكی از آنان مردی پیر، لاغر و تكیده، لاهوت خود را به دست گرفت و فی البداهه آوازی سر كرد كه در آن از پیكر بی جان مردی ناشناس كه در میان جاده با صورت به زمین افتاده بود و باران بر او می بارید، یاد می شد.

روز بعد، اعضای موكب از دل كوهای پوشیده از ابر، راه خود را به سوی گردنه های بلند از سر گرفتند و آوازی را كه تازه زاده شده بود با خود بردند.

اسماعیل كاداره

Ismail Kadare

Ismail Kadare-1

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.