Home / Literature / سعدی / گلستان سعدی - حکایات / حکایتی از گلستان سعدی : اى بسا اسب تيزرو كه بماند‬

حکایتی از گلستان سعدی : اى بسا اسب تيزرو كه بماند‬

sadi

‫‫باب دوم در اخلاق پارسايان‬

حكايت‬

*
‫‫
‫‫‫‫‫‫‫‫پياده ای سر و پا برهنه با كارونان حجاز از كوفه بدر آمـد و همـراه مـا شـد و معلـومی نداشـت.‬

خرامان همی رفت و می گفت :‬

نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زير بارم‬
‫نه خداوند رعيت ، نه غلام شهريارم‬

غم موجود و پريشانى معدوم ندارم‬
‫نفسى مى زنم آسوده و عمرى به سر آرم‬

اشتر سواری گفتش :ای درويش كجا می روی ؟

برگرد كه بسختی بميری.

نشنيد و قدم در بيابان‬ نهاد و برفت .

چون به نجله محمود در رسيديم ، توانگر را اجل فرار سـيد.

درويـش بـه‬ بالينش فراز آمد و گفت :‬

شخصى همه شب بر سر بيمار گريست‬
‫چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست‬

اى بسا اسب تيزرو كه بماند‬
‫خرك لنگ ، جان به منزل برد‬

بس كه در خاك تندرستان را‬
‫دفن كرديم و زخم خورده نمرد‬

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com
  • لطفا نظرات خود را به صورت فارسی بنویسید در صورت تایپ بصورت فینگلیش نظر شما پاک خواهد شد

One comment

  1. I am really impressed with your writing skills as well as with the format
    on your blog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?

    Anyway keep up the nice quality writing, it is uncommon to peer a nice weblog like this one today..

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.