Home / Short Stories / داستان های کوتاه / داستان کوتاه : اين مرد و زن اثر آناگاوالدا

داستان کوتاه : اين مرد و زن اثر آناگاوالدا

Anna Gavalda-1

 

اين مرد و زن

 
اين مرد و زن در اتومبيل عجيبی نشسته‌اند. اتومبيل حدود سيصد و بيست هزار فرانك برايشان تمام شده، جالب اين است كه مرد در نمايشگاه اتومبيل فقط در مورد قيمت آرم مخصوص اتومبيل كمی دچار ترديد شد.

برف‌پاك‌كن سمت راست بد كار می كند. اين موضوع بسيار آزاردهنده است. دوشنبه از منشی اش می خواهد با نمايشگاه اتومبيل تماس بگيرد. لحظه‌ای به اندام ريزنقش منشی نگاه می كند. هرگز با منشی هايش روی هم نريخته است. كار مبتذلی است و اين روزها ممكن است زياد برای آدم خرج بردارد. به هرحال مدتی است ديگر به زنش خيانت نمی كند، از وقتی كه هنگام بازی گلف، با حساب و كتاب مخارج غذايی مشتركشان به تفاهم رسيدند و حسابی خوش گذراندند.

به سوی ويلايشان در شهرستان می راند. مزرعه‌ی بسيار زيبايی نزديك آنجرز. خانه‌ای بی نظير.

به قيمت ناچيزی آن را خريدند. اما حسابی روی آن كار كردند…چوب كاری های زيبا در همه‌ی اتاق‌ها، شومينه‌ای سنگی كه در عتيقه‌فروشی پيدا كردند و فورا چشم‌شان را گرفت، آن را به دقت نصب كردند. پنجره‌ها پرده‌های سنگين زيبايی دارند كه با بندهای پرده جمع شده‌اند. آشپزخانه‌ای بسيار مدرن، قاب دست‌مال‌های زری كاری شده، ميزكارهايی از جنس مرمر خاكستری. هر اتاق حمام جداگانه‌ای دارد، اثاثه‌ خانه زياد نيست اما هرچه هست عالی است. بر ديوارها تابلوهای كنده‌كاری های قرن نوزدهم با قاب‌های طلايی بسيار بزرگ نصب شده‌است كه اساسا مربوط به شكار است.

وسايل و چيدمان خانه، آن را شبيه خانه‌ی تازه پولدارشده‌ها كرده است، اما خوشبختانه خودشان متوجه نيستند.

مرد لباس پايان هفته به تن دارد؛ شلواری پشمی، يقه‌ برگردان آبی آسمانی از جنس كشمير (هديه‌ی همسرش برای تولد پنجاه سالگی اش). كفش‌هايش كار ژان‌لوب است، هرگز حاضر نيست كفاشی اش را عوض كند. بديهی است جوراب هايش چهارخانه‌ی بلند است و همه‌ی ساق پايش را می پوشاند. نسبتا تند می راند. در فكر فرو رفته. وقتی برسند، سری به نگهبانان می زند تا درباره‌ی مزرعه‌ با آنها صحبت كند، مسائل مربوط به خانه، هرس كردن درختان، شكاركردن قاچاقی و…از اين كار متنفر است.

از اين كه احساس كند ديگران اهميتی به حرف‌هايش نمی دهند، متنفر است، و اين دقيقا همان كاری است كه دو كارگر آنجا انجام می دهند. با بی ميلی جمعه صبح‌ها شروع به كار می كنند چون می دانند رئيس همان شب می رسد و بايد طوری نشان دهند كه تكانی به خود داده‌اند.

بايد بيرونشان كند، ولی فعلا وقت رسيدن به چنين كاری را ندارد. خسته است. حالش از شركايش به‌هم می خورد. تقريبا ديگر با زنش هم‌بستر نمی شود. سپر جلوی اتومبيل پر از پشه شده و برف‌پاك‌كن راست بد كار می كند. اسم زن ماتيلداست. زيباست اما به‌خوبی از چهره‌اش پيداست هرگونه ميل به زندگی از وجودش رخت بربسته.

هميشه می دانست شوهرش به او خيانت می كند و حالا می داند اگر ديگر اين كار را نمی كند، نمی خواهد پول خرج كند، مساله، مساله‌ی پول است.

گويی منتظر مرگ است و طی اين رفت و آمدهای تمام نشدنی پايان هفته هميشه غمگين است.

در اين فكر است كه همسرش او را هيچگاه دوستش نداشته، كه فرزندی ندارد، به پسر كوچك نگهبان فكر می كند كه اسمش كوين است و ژانويه تازه سه‌سالش می شود…كوين، چه اسم بدی. او اگر پسری داشت اسمش را پی ير می گذاشت؛ نام پدر خودش. يادش می آيد وقتی حرف پذيرفتن فرزندی را پيش كشيد چه بلوايی به پا شد…البته به كت و دامن سبز زيبايی كه روز پيش پشت ويترين ديده نيز فكر می كند.

راديو گوش می دهند. روی موج خوبی است. موسيقی كلاسيك پخش می كند كه آدمی احساس می كند ميل دارد به آن احترام بگذارد و موسيقی سراسر جهان كه به آدمی احساس روشنفكر بودن می دهد و نيز اخبارهای خيلی كوتاه كه آدمی را از خودش بيرون می كشد و ياد بدبختی هايش می اندازد.

از عوارضی رد شدند. يك كلمه با هم حرف نزده‌اند و هنوز راه درازی در پيش دارند.

 

آناگاوالدا

Anna Gavalda

مترجم : الهام دارچينيان
برگرفته از مجموعه داستان دوست داشتم كسی جايی منتظرم باشد

Anna Gavalda-2

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*