Home / Literature / اشعار خارجی ترجمه شده / سروده ای از ويسلاوا شيمبوريسکا : در سنگی را می زنم

سروده ای از ويسلاوا شيمبوريسکا : در سنگی را می زنم

Wisława Szymborska - 2

در سنگی را می زنم .

– منم , اجازه ورود بده ,

می خواهم به درونت داخل شوم ,

و دوروبررا نگاه کنم,

تورا مثل هوا نفس بکشم.

– برو-سنگ می گويد.-

من کاملا بسته هستم.

حتی اگر تکه تکه شويم

باز بسته خواهيم ماند.

حتی اگر به شکل ماسه درآييم

هيچ کس را به خود راه نمی دهيم

در سنگی را می زنم.-

منم , اجازه ورود بده .

صرفا از روی کنجکاوی آمده ام

کنجکاوی ای که تنها فرصت اش زندگی ست.

می خواهم نگاهی به قصرت بيندازم,

وبعد, از يک برگ و يک قطره ی آب هم ديدن کنم .

برای اين همه کار زمان کم آوردم.

ميرايی من بايد تورا متاثر می کرد.

– من از جنس سنگم –سنگ می گويد-

و ضروری ست که جديت را حفظ کنم .

از اين جا برو.

من فاقد عضلات خنديدنم.

در سنگی را می زنم .

– منم اجازه ورود بده .

شنيده ام که در تو اتاق هايی بزرگ و خالی هست ,

اتاق هايی از نظر پنهان مانده با زيبايی هايی بی مصرف,

مسکوت , بی طنين گام های کسی.

قبول کن که خودت چيزی از آن نمی دانی .

– اتاق هايی بزرگ و خالی –سنگ می گويد-

اما در آن ها جايی وجود ندارد.

زيبا, شايد, اما

خارج از حواس ناقص تو.

می توانی مرا بشناسی, اما هرگز مرا تجربه نخواهی کرد.

همه ی سطحم مقابل چشمان توست

اما همه درونم وارونه.

در سنگی را می زنم.

– منم , اجازه ورود بدده.

دنبال سر پناهی هميشگی در تو نيستم

من بد بخت نيستم.

من بی خانمان نيستم.

دوست دارم دوباره به دنيايی که درآنم برگردم.

دست خالی وارد شده و دست خالی بيرون خواهم آمد.

و برای اثبات اين که در تو واقعا حضور داشته ام

چيزی جز کلماتی که هيچ کس باورشان نخواهد کرد

عرضه نخواهم کرد.

– اجازه ورود نخواهی داشت –سنگ می گويد-

حس همياری نداری.

هيچ حسی جايگزين حس همياری نخواهد شد.

حتی اگر چشم تيزبينی يافت شود

بدون حس همياری به هيچ دردی نمی خورد.

اجازه ورود نخواهی داشت

تازه می توانی شمه ای از آن حس

شکل نخستينه ی آن, وتنها تصوری از آن را داشته باشی.

در سنگی را می زنم .

– منم ,اجازه ورود بده .

نمی توانم دو هزار قرن

منتظر ورود به بارگاه تو بمانم .

– اگر باور نمی کنی-سنگ می گويد –

از برگ بپرس ,همان را که من گفتم خواهد گفت

از قطره آ ب بپرس, همان را که برگ گفت خواهد گفت.

دست آخر از تار موی سر خودت بپرس .

خنده مرا نمی گشايد, خنده, خنده ی بزرگ

خنده ای که با آن نمی توانم بخندم.

درسنگی را می زنم .

– منم, اجازه ورود بده .

من دری ندارم-سنگ می گويد.

 

ويسلاوا شيمبوريسکا

Maria Wisława Anna Szymborska

 

Wisława Szymborska - 1

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*