Home / Literature / سعدی / حکایتی از گلستان سعدی : بنى آدم اعضاى يكديگرند‬

حکایتی از گلستان سعدی : بنى آدم اعضاى يكديگرند‬

sadi

‫‫
حكايت‬

*
‫‫
‫‫‫بربالين تربت يحيی پيغامبر عليه السلام معتكف بودم در جامع دمشق كه يكی از ملوك عرب كه‬ به بی انصافی منسوب بود اتفاقا

به زيارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست .‬

درويش و غنى بنده اين خاك و درند‬
‫آنان كه غنى ترن محتاجترند‬

آنگه مرا گفت : از آنجا كه همت درويشان است و صدق معاملت ايشان ، خـاطری همـراه مـن‬ كنند كه از دشمنی صعب

انديشناكم .

گفتمش: بر رعيت ضعيف رحمت كـن تـا از دشـمن قـوی زحمت نبينی .‬

به بازوان توانا و فتوت سر دست‬
‫خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست‬

نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد؟‬
‫كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست‬

هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت‬
‫دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست‬

زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده‬
‫و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست‬

بنى آدم اعضاى يكديگرند‬
‫كه در آفرينش ز يك گوهرند‬

چو عضوى به درد آورد روزگار‬
‫دگر عضوها را نماند قرار‬

تو كز محنت ديگران بى غمى‬
‫نشايد كه نامت نهند آدمى‬


گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*