Home / Short Stories / داستان های کوتاه / داستان کوتاه : انتقام زن اثر آنتوان چخوف

داستان کوتاه : انتقام زن اثر آنتوان چخوف

Anton Chekhov-2

 

انتقام زن
اما دكتر ناچار شد خطابه ای را كه آغاز كرده بود قطع كند; نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت…
زنگ در را به صدا در آوردند . نادژدا پترونا، مالك آپارتمانی كه محل وقوع داستان ماست، شتابان از روی كاناپه بلند شد و دوان دوان به طرف در رفت . با خود می‌گفت: «لابد شوهرم است …» اما وقتی در را باز كرد، با مردی ناآشنا روبرو شد . مردی بلند قامت و خوش قیافه، با پالتو پوست نفیس و عینك دسته طلایی در برابرش ایستاده بود؛ گره بر ابرو و چین بر پیشانی داشت؛ چشمهای خواب آلودش با نوعی بیحالی و بی اعتنایی، به دنیای خاكی ما می‌نگریستند. نادژدا پرسید:
ــ فرمایش دارید ؟
ــ من پزشك هستم خانم محترم . از طرف خانواده ای به اسم … به اسم چلوبیتیف به اینجا دعوت شده ام … شما خانم چلوبیتیف نیستید؟
ــ چرا … خودم هستم … اما شما را به خدا آقای دكتر … معذرت می‌خواهم . شوهرم گذشته از آنكه تب داشت، دندانش هم آپسه كرده بود . خود او خدمتتان نامه نوشته و خواهش كرده بود تشریف بیاورید اینجا ولی شما، از بس دیر كردید كه او نتوانست درد دندان را تحمل كند و رفت پیش دندانساز .
ــ هوم … حق این بود كه نزد دندانپزشكش می‌رفت و مزاحم من نمی‌شد…

این را گفت و اخم كرد. حدود یك دقیقه در سكوت گذشت .
ــ آقای دكتر از زحمتی كه به شما دادیم و شما را تا اینجا كشاندیم عذر می‌خواهم … باور كنید اگر شوهرم می‌دانست كه تشریف می‌آورید، ممكن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید…

دقیقه ای دیگر در سكوت گذشت . نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند . دكتر زیر لب لندلندكنان گفت:
ــ خانم محترم، لطفا مرخصم كنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم . وقت ماها آنقدر ارزش دارد كه…
ــ یعنی … من كه … من كه معطلتان نكرده‌ام …
ــ ولی خانم محترم، بنده كه نمی‌توانم بدون دریافت حق‌القدم از خدمتتان مرخص شوم!
نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته كنان گفت:
ــ حق القدم ؟ آه، بله، حق با شماست … باید حق القدم داد، درست می‌فرمایید … شما زحمت كشیده اید، تشریف آورده اید اینجا … ولی آقای دكتر … باور بفرمایید شرمنده ام … موقعی كه شوهرم از منزل بیرون میرفت، كیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یك پاپاسی در خانه ندارم …
ــ هوم! … عجیب است! … پس می‌فرمایید تكلیف بنده چیست؟ من كه نمیتوانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم . اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا كنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست …
ــ آقای دكتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعا شرمنده ام … اگر پولی همراهم بود ممكن نبود بخاطر یك روبل ناقابل، این وضع … وضع احمقانه را تحمل كنم …
ــ مردم تلقی عجیبی از حق‌القدم پزشك ها دارند … به خدا قسم كه تلقی شان مایه‌ی حیرت است! طوری رفتار می‌كنند كه انگار ما آدم نیستیم . كار و زحمت ما را، كار به حساب نمی‌آورند … فكر كنید اینهمه راه را آمده ام و زحمت كشیده ام … وقتم را تلف كرده ام …
ــ مشكل شما را می‌فهمم آقای دكتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممكن است در خانه‌ی آدم حتی یك صناری پیدا نشود!
ــ آه … من چه كار به این «گاهی اوقات‌ها» دارم؟ خانم محترم شما واقعا كه … ساده و غیر منطقی تشریف دارید … خودداری از پرداخت حق‌القدم یك پزشك … عملی است ــ حتی نمی‌توانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینكه نمی‌توانم از دست شما به پاسبان سر كوچه شكایت كنم، آشكارا سوءاستفاده می‌كنید … واقعا كه عجیب است !

آنگاه اندكی این پا و آن پا كرد … بجای تمام بشریت، احساس شرمندگی می‌كرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد كه گفتی لپ‌هایش مشتعل شده بودند؛ عضلات چهره اش از شدت نفرت و انزجار، تاب برداشته بودند؛ بعد از سكوتی كوتاه، با لحن تندی گفت:
ــ بسیار خوب! یك دقیقه به من مهلت بدهید! … الان كسی را به دكان سر كوچه مان می‌فرستم، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را می‌پردازم، نگران نباشید .

سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای كاسب سر گذر نوشت . دكتر پالتو پوست خود را در آورد، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد . هر دو خاموش و منتظر بودند . حدود پنج دقیقه بعد، جواب آمد . نادژدا پترونا سر پاكت را باز كرد، از لای یادداشت جوابیه ی كاسب، یك اسكناس یك روبلی در آورد و آن را به طرف دكتر دراز كرد. چشمهای پزشك از شدت خشم درخشیدند. اسكناس را روی میز گذاشت و گفت:
ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداخته اید … شاید نوكرم یك روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید…
ــ پس چقدر می‌خواهید؟!
ــ معمولا ده روبل می‌گیرم … البته اگر مایل باشید می‌توانم از شما پنج روبل قبول كنم .
ــ پنج روبلم كجا بود ؟ … من همان اول كار به شما گفتم: پول ندارم!
ــ یادداشت دیگری برای كاسب سر گذر بفرستید . آدمی كه بتواند به شما یك روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق می‌كند؟ خانم محترم، لطفا بیش از این معطلم نكنید . من آدم بیكاری نیستم، وقت ندارم …
ــ گوش كنید آقای دكتر، اگر اسمتان را «گستاخ» ندانم، دستكم باید بگویم كه.. كم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید!

نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت؛ قطره های درشت اشك از چشمهایش فرو غلتیدند . با خود فكر كرد:
«مردكه ی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه می‌دهد … جرأت می‌كند … آخر چرا نباید وضع وحشتناك و اسفناك مرا درك كند؟ … لعنتی! صبر كن تا حالیت كنم! »

در این لحظه به سمت دكتر چرخید؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود . با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت:
ــ آقای دكتر! آقای دكتر كاش قلبی در سینه‌تان می‌تپید، كاش می‌خواستید درك كنید … هرگز راضی نمی‌شدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال می‌كنید درد و غصه ی خودم كم است؟ …
در این لحظه دست برد و شقیقه های خود را فشرد؛ خرمن گیسوانش در یك چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت …
ــ از دست شوهر نادانم عذاب می‌كشم … این بیغوله ی گند و نفرت انگیز را تحمل میكنم … و حالا یك مرد تحصیل كرده به خودش اجازه می‌دهد ملامتم كند، سركوفتم بزند . خدای من! تا كی باید عذاب بكشم؟
ــ ولی خانم محترم، قبول كنید كه موقعیت خاص صنف ما …

اما دكتر ناچار شد خطابه ای را كه آغاز كرده بود قطع كند: نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دكتر كه به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه‌ی دكتر خم شد و روی آن آرمید .
دقیقه ای بعد، زمزمه كنان گفت:
ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دكتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف می‌كنم … همه چیز …

ساعتی بعد دكتر، آپارتمان نادژدا پترونا را ترك گفت؛
هم دلخور بود؛ هم شرمنده؛ هم سرخوش … در حالی كه سوار سورتمه‌ی خود می‌شد، زیر لب گفت:
«انسان وقتی صبح ها از خانه اش بیرون می‌رود، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یك وقت ناچار می‌شود پولش را بسلفد! »

 

آنتوان چخوف

Anton Chekhov

 

Anton Chekhov-1

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*