Home / Literature / سعدی / حکایتی از گلستان سعدی : زاهد

حکایتی از گلستان سعدی : زاهد

sadi

‫‫

 
زاهد

 

‏پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را

چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد

یکی را از بندگان خاص کیسه درم ‏داد تا صرف کند بر زاهدان

گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که

گردیدم نیافتم

گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است

گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی‌ستاند و ‏آن که می‌ستاند زاهد نیست

ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در ‏حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخ‌دیده را عداوت است و انکار و حق

به جانب اوست . ‏

زاهد کــه درم گـرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر

 

گلستان سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی

سعدی

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

One comment

  1. Saved as a favorite, I love your site!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*